قرارمان را در طبقه اي از منزل
جديدش که لوکيشن سريال «شمعداني» بوده مي گذاريم. جايي که اين روزها تبديل
به دفتر نوشتن چند سريال کمدي و طنز به همراه تعدادي نويسنده جوان شده است.
گفت وگو با خنده شروع مي شود و با خنده تمام مي شود و البته مرور کلي
خاطره تا متوجه شوم مهراب قاسمخاني استاد خاطره تعريف کردن است.
خاطراتي
که کنار هم قرار گرفتن آن ها دربرگيرنده نکات جالب توجهي است. که مهم ترين
آن ها براي من اين نکته بود؛ انتخاب خيلي مهم است. انتخاب دوست، انتخاب
شغل، انتخاب مسير و... که البته به نظر مي رسد. در اين مسير شانس هم نقش
خودش را بازي مي کند.
زندگي را هميشه اين قدر آسان و راحت مي گيري؟ انگار که به آپانديست باشد.
(خنده)
الان خيلي خوب شده ام. من هيچ وقت در نوجواني به اين فکر نمي کردم که مي
خواهم چه کنم. دبيرستان که بودم، عملا هيچ وقت درس نخواندم. با دوستانم
قرار مي گذاشتيم و مسابقه مي داديم، چه کسي زودتر از بقيه از سر جلسه خارج
مي شود. برگه را که مي گرفتم، فقط اسم مي نوشتم و بيرون مي آمدم که اول
شوم.
واقعا؟ چه جالب. چنين آدمي چه اسم يا صفتي را مي توان برايش انتخاب کرد؟
(خنده)
نمي دانم. شايد اگر بيشتر معرفي اش کنم، اسمي بتوان انتخاب کرد. هيچ
چهارچوبي نداشتم و چهارچوبي را نيز نمي پذيرفتم. مثلا تا سي و چند سالگي
دفترچه بانکي نداشتم و براي گرفتن ويزاي شينگن مجبور شدم حساب باز کنم. سه
سال کنکور دام پزشکي دادم، چون حيوانات را دوست داشتم، اما بدون اين که
اصلا چيزي بخوانم، کنکور هنر دادم و قبول شدم.
اين رفتار ذاتي بود يا...پيمان هم همين طور بود؟
نه.
او خيلي مرتب بود. البته مي تواند ذاتي باشد، اما حتما دوستاني که با آن
ها معاشرت داشتم نيز تاثيرگذار بودند. آن سال ها با جمعي همراه شدم که
تصميم گرفته بوديم اين طور باشيم و اين مسير را با هم انتخاب کرده بوديم.
البته خوش مي گذشت و هيچ نگراني و دغدغه اي نداشتيم.
دوستان محل بودند يا مدرسه؟
دوستان کلاس و مدرسه بودند که البته به مرور رفيق هاي خوبي شديم. دائم با هم بوديم و حتي رفت و آمد خانوادگي ايجاد شد.
هيچ خبري داري از آن ها؟
بله.
يکي از آن ها شرکت تبليغاتي در آلمان دارد. يکي ديگرشان کار تجاري مي کند.
يکي ديگرشان دفتر وکالت دارد. جالب اين که يکي ديگر از آن جمع پنج نفره در
پنتاگون است.
پنتاگون؟
يک روز تلفنم زنگ
خورد و فقط يک صفر افتاد. گوشي را که جواب دادم، ديدم همان دوست در يک
پايگاه نظامي در عراق است. واقعا ترسيده بودم. (خنده) تماس از پايگاه نظامي
آمريکايي ها در عراق. در فيس بوکش عکس با زن اوباما داشت. بعد چند وقت
صفحه اش را بست و شنيدم چون رفته پنتاگون، نبايد در فضاي مجازي باشد.
اوضاع درس خواندتان چطور بود؟
احتمالا
بشود حدس زد. جمع نمرات اين جمع در يک امتحان هيچ وقت به 10 نمي رسيد.
مثلا من شيمي مي شدم 25 صدم و بچه خرخون مي شد يک و نيم.
ولي همه عاقبت به خير شدند انگار. اين گروه هيچ اسمي داشت؟
نه.
اگر اسم داشتيم، يعني اين که برنامه اي داشتيم. ما هيچ برنامه اي نداشتيم.
تنها برنامه، فرار از مدرسه بود. دائم روي ديوار بوديم.
رفتار خانواده ات چطور بود؟
جالب
اين بود که همه در خانواده ام دکتر و مهندس بودند و داراي رتبه هاي خوب
کنکور... اسمم را کلاس کنکور نوشتند. از لحظه اول که وارد کلاس مي شدم، مي
خوابيدم تا کلاس تمام شود. اصلا براي خوابيدن در کلاس به آن جا مي رفتم.
کار به جايي رسيد که تصميم گرفتند مشاوره برويم. من هم قبول کردم. برنامه
ام اين بود که چطور مشاور را سر کار بگذارم. جواب هاي غلط و متضاد مي دادم
تا به نتيجه نرسد. البته که او قرار بود مشکل من را حل کند.
به جز خواب و فرار از مدرسه، تفريح ديگري نداشتي؟
چرا. فيلم ديدن، کتاب خواندن و موسيقي. هميشه بهترين آرشيو موسيقي را داشتم. البته که فقط تفريح بودند، نه اين که مهم باشند.
انتخاب آدم ها براي معاشرت با همين معيار بود؟ بي تفاوتي و مهم نبودن هيچ چيز.
نه.
فکر نمي کنم. يعني برنامه ريزي مشخصي هم براي اين ماجرا نداشتم. شايد
انتخاب اين افراد صرفا به دليل شباهت در ذائقه بود. علاقه مند تفريحات
مشابه بوديم مثل اسکي رفتن و فيلم ديدن...
اين جنس از زندگي تا چه زماني ادامه داشت؟
قبولي
در رشته نقاشي که البته قبل از آن يک مقطع دوساله داغان داشتم. وقتي پيمان
رفت سربازي طبق قانون من مي توانستم نروم. در آن دو سال که حالا ديپلم
گرفته بودم، هيچ کاري نکردم. هيچ کاري. فقط فيلم مي ديدم. تا اين که پيمان
آمد و من رفتم سربازي.
به دام پزشکي علاقه داشتي و تجربي خوانده بودي. چطور شد رفتي هنر؟
دام
پزشکي را به خاطر علاقه به حيوانات امتحان مي دادم. آن سال ها دوست داشتم
رئيس باغ وحش شوم. اين را جايي نگفته بودم. همين الان هم اگر پيشنهاد شود،
نويسندگي را کنار مي گذارم و رئيس باغ وحش مي شوم. اما بعد سه بار کنکور
دامپزشکي کنکور هنر دادم، چون نقاشي ام خوب بود. پيش تر مي خواستم هنرستان
بروم که پدر و مادرم موافقت نکردند. شايد اگر رفته بودم هنرستان، اتفاق هاي
ديگري مي افتاد.
در دانشگاه هم چنان نامرتب بودي؟
نه.
وارد دانشگاه که شدم، همه چيز عوض شد. فضاي دانشگاه هنر فضاي جديدي بود که
باعث شد حسابي فعال باشم و کار کنم. در دانشگاه همشه معدل بالاي 19-18
داشتم و در کنکور فوق ليسانس نفر پنجم، ششم شدم.
يک دفعه چقدر تغيير کردي؟
بله.
فکر کن از پادگان وارد دانشگاه هنر شوي. با همه مشخصات جذابي که مي تواند
داشته باشد. (خنده) اين تغيير فضاي زندگي خيلي مهم و موثر بود. البته هنوز
هم در حال تغيير هستم. مثلا هفت، هشت ماه است وارد جرياني شده ام که
نويسندگي طنز و کمدي را آموزش مي دهم. قبلا اصلا به اين موضوع فکر نمي
کردم و ماجراي نويسندگي طنز کاملا خودخواهانه بود.
خيلي خوش شانس بودي انگار؟
فکر
کنم همين طور است. به شانس اعتقاد دارم. چون براي قبولي در کنکور هنر حتي
يک خط هم نخوانده بودم. اصلا کتاب هاي هنرستان را نديده بودم. معدل ديپلمم
10 شده بود.
اين خوش شانسي تکرار شد؟
بله.
پيمان با مهران مديري قرار داشت و من هم رفتم. مهران از من پرسيد کار شما
چيست و من هم الکي گفتم طراح صحنه، در حالي که نبودم. همان جا با من
قرارداد بست و من وارد اين فضا شدم و اين ته شانس بود که مي توانست اتفاق
بيفتد.
برادر پيمان بودن هم يک شانس بود؟
(خنده)
اون که شانس نيست... از اولش بود. اما واقعا خيلي کمک کرد. البته براي
نويسنده شدنم با پيمان شروع نکردم. در همان مقطعي که با مديري کار مي کردم،
شروع به نوشتن کردم. اما بعد دو سال و با شروع «پاورچين» و کار کردن کنار
پيمان، نويسندگي را جدي گرفتم و در طول اين مسير، حضور پيمان همه اش کمک
بود.
البته بايد به مجموعه «پاورچين» هم اشاره کنم که در آن مقطع
براي همه ما پله شد. به نظرم «پاورچين» اتفاقي بود که همه ما را در مسير
پيشرفت هل داد. سيامک انصاري، جواد رضويان، محمدرضا هدايتي، شقايق دهقان،
سحر ولدبيگي و... زمان شروع «پاورچين»، غير از پيمان هيچ کداممان در نقطه
قابل توجهي نبوديم. يا در افت کاري بوديم يا هنوز چهره اي نبوديم.
از دانشگاه هنر و حال و هوايش بگو.
همه
چيز يک دفعه عوض شد. شکل دوستانم هم عوض شدند. دوستاني که روي اين رشته
تمرکز داشتند تا تفريح و خوش گذراني... مثلا فربد مرشدزاده که صميمي ترين
دوست من است، در مسير تمرکز روي اين رشته موثر بود. يعني دوستي پيدا کرده
بودم که به جز نقاشي هيچ چيز برايش مهم نبود. حالا اگر موسيقي گوش مي دادم،
ديگر برايم صرفا تفريح نبود و از موسيقي براي نقاشي کمک مي گرفتم و ارتباط
رشته هاي هنري را پيدا کرده بودم.
اما نقاشي هيچ وقت جدي نشد به نظر. چرا؟
پول.
فقط. من روابط عمومي خوبي نداشتم. حتي در سال هاي اول نويسندگي هم اگر
تهيه کننده اي پولم را مي خورد و نمي توانستم بگيرم، از پيمان خواهش مي
کردم پولم را بگيرد. از نقاشي نمي شد پول در آورد. بايد روابط عمومي قوي
داشته باشي که بتواني خودت را معرفي کني. گالري ها هم کاري را که بايد،
انجام نمي دهند. خانه هايي خالي هستند که اجاره مي دهند وخودت بايد مهمان
ببري. بنابراين دائم شاخه به شاخه مي شدم. کاريکاتور کشيدم، با دست بيلبورد
نقاشي کردم، مجسمه سازي کردم، نقاشي تدريس کردم، کلاس کنکور هنر درس دادم،
روي سفال نقاشي کشيدم و...
اتفاقات و تغييراتي را که در زندگي ات افتاد، چقدر دوست داري؟
به
نظرم خيلي تغيير نبوده و ته ماجرا همان هستم. شايد بتوان گفت آپ گريد شدم و
ويندوزم همان است (خنده). هنوز يک سري چيزها برايم مهم نيستند. مثلا پول
داربودن را دوست دارم و آرزويم است، اما برايش کاري نکردم. شکل زندگي ام
برايم مهم است، امادر 43 سالگي حتي در جهت آن حرکت نکرده ام. شايد مي
توانستم چند سال قبل در شاخه کاري خودم به جاي بالاتري برسم، اما نرفتم
دنبالش، زماني که وارد اين کار شدم، گفتم من 10 سال ديگر بايد هاليوود کار
کنم و فکر مي کنم اگر در مسيرش حرکت مي کردم، مي شد.
چرا نشد؟
تنبلي... چيزي که هميشه همراه من بوده است.
در اين تغيير و تحولات و آپ شدن نگاهت هم به آدم ها تغيير کرد؟
در
همه دوران خيلي رفيق باز بودم. حتي در دانشگاه. اما 10 سالي مي شود يک
مجموعه دوست را کنار گذاشته ام و به جز پيمان با چهار، پنج نفر رفت و آمد
دارم که دوتايشان پسرخاله هستند.
يکي هم حتما فربد؟
بله.
او هميشه دنبال پيشرفت بود. جاودانه شدن در هنر هدفي بود که دنبال مي کرد و
ما به او مي خنديديم. فربد بسيار انسان است و دوست خوبي که توانستيم با هم
بمانيم.
اين چند نفر چرا ماندگار شدند که با آن ها رفت و آمد داري و با بقيه نداري؟
کنارشان آرامش دارم و با آن ها راحت هستم. کنارشان مي توانم خودم باشم. مجبور نيستم چيزي را مراعات کنم.
الان جاي خوبي در زندگي ايستاده اي؟
بله...
بله... بعد از ازدواج با شقايق باز هم تغيير کردم و آدم متفاوتي شدم که
مسئوليت پذيري بيشتري را درک کرد. فکر مي کنم در هفت، هشت سال گذشته جاي
خوبي ايستاده ام. کسي را که بايد انتخاب مي کردم، انتخاب کردم. آرامشي دارم
که بخش زيادي از آن را مديون شقايق هستم. البته در مورد کار که گفتم.
درخصوص کار و پيشرفت فکر مي کني دوستانت مانع شدند؟
بالاخره
دوستانت انتخاب هاي تو هستند و خودت آن ها را انتخاب کرده اي... انتخاب
هايم غلط بودند. در زندگي يک مجموعه اشتباهاتي را انجام مي دهي که بايد ياد
بگيري تکرار نکني و ديگر انجامشان ندهي. من بعضي را ياد گرفتم و انجام
ندادم. بعضي را هنوز ياد نگرفته ام...