روايتي از چهارشنبهاي که خون بپا شد
شبي که هيچکس منتظر علي منصور نماند
1 مهر 1396 - 04:55:42 ب.ظ

خبرگزاري آريا - حالا همه چيز تمام شده. روياي مربيگري منصوريان در استقلال به کابوس هواداران اين تيم بدل شد، در نهايت هم سرمربي جوان، وقتي ديد «هوادار صبرش را نميکند» تصميم گرفت غزل خداحافظي را بخواند.
ورزشگاه آزادي، ورزشگاهي که حالا بايد به آن يک صفت پير هم چسباند. آنقدر پير که ببيند بچهاي که روزي روي سکوهايش نشسته بود و تيم محبوبش را تشويق ميکرد، بعدها ستاره همان تيم شد، روي سکوهايش براي او ترانهها سرودند و روزي روي همين چمن جام را بالاي سرش برد و باشکوهترين خداحافظي همه دوران را در جشني صدهزار نفري برگزار کرد. حالا آزادي پيرتر هم شده، پيرتر از هميشه، وقتي ميبيند همان بچه، کاپيتان بينقص آبيها با سري تراشيده، با پيراهن شماره ده و هيبتي مثالزدني بعد از سالها دوري سرمربي تيم روياهايش هم شده. چه استقبالي از او شد، آدم دلش ميخواست ساعتها بنشيند و به کاور ترانه «بيا بيا تک ستاره فوتبال ايران» از سوي نسل جديد هواداران استقلال گوش دهد. اما افسوس از اين گذر زمان، همان که آزادي را پير کرد، عليمنصور را ستاره کرد و دست آخر در همان آزادي پير، بدترين بدرقه تاريخ را برايش رقم زد. وقتي ارکستر استقلال ناکوک ميخواند «پيتزا فروش حيا کن، استقلالو رها کن...» امان از اين آزادي و خاطرههايش.
حالا همه چيز تمام شده. روياي مربيگري منصوريان در استقلال به کابوس هواداران اين تيم بدل شد، در نهايت هم سرمربي جوان، وقتي ديد «هوادار صبرش را نميکند» در يک بدرقه تلخ، پيش چشمان ژنرالي که همين چند سال پيش از روي همين سکوها خلع سلاح شده بود، تصميم گرفت غزل خداحافظي را بخواند و باري را که روي دوشش سنگيني ميکرد، زمين بگذارد. قرار نبود منصوريان بهتنهايي اين بار را بهدوش بکشد. وقتي در بهار 95 به استقلال آمد با هواداران عهدي بست که البته خودش به آن وفا نکرد، قرار بود هر کسي در مقابل استقلال ايستاد، عليمنصور نامش را به هواداران بگويد، اما آنقدر چوب لاي چرخ استقلال منصوريان گذاشتند، آنقدر يکي يکي از لشگرش جدا شدند که دست آخر تنهاترين استقلالي تاريخ شد. شد يکي مثل حجازي. وقتي هوادار صبرش تمام شود، «عقاب آسيا» و «داداش استقلاليا» سرش نميشود. منصوريان هم رفت، مثل حجازي.
چهارشنبه وقتي داور سوت پايان کار منصوريان در استقلال را کشيد، هيچکس صداي سوت را نشنيد، آنقدر صداي پراکنده روي سکوهاي چندپاره آزادي بود که گوش کسي به داور و سوتش بدهکار نبود. آن روبرو سمت راست عدهاي هنوز قهرمان دهه هفتاد را صدا ميزدند؛ همانها که تا آخرين نفس فرياد کشيدند «داش علي منصوريان» آنها وفادارترين استقلاليها به منصوريان بودند. روبرو اما غولي که هشتاد دقيقه به واسطه پيروزي يک گله تيم منصوريان در قفس مانده بود، آزاد شد، آهسته و پيوسته خيلي زود تقريبا بيشتر سکوهاي آزادي را در نورديد؛ «منصوريان حيا کن، استقلالو رها کن». همان موقع منصوريان تصميمش را براي رفتن گرفته بود، شايد اصلا در همان بازي پديده وقتي شعار حيا کن رها کن را شنيد نبايد حرف بزرگترهايش را گوش ميکرد و همان شب از استقلال ميرفت. کاش ميرفت و صداهايي که از سکوهاي پشتش ميآمد را نميشنيد. هميشه خنجر از پشت جور ديگري اثر ميکند، مثل همانهايي که بليت خريدند آمدند پشت سر عليمنصور نشستند، منتظر ماندند تا ناکامياش را ببينند و از پشت خنجرشان را در او فرو کنند؛ همانهايي که گفتند «پيتزا فروش حيا کن، استقلالو رها کن»... اين شعار، مثل همان سنگهايي که به علي پروين زدند، هيچوقت از خاطره ورزشگاه پير آزادي محو نميشود...
هميشه وقتي يکي را به آخر خط ميرسانند، دلش خيلي پر ميشود، مثل عليمنصوري که چهارشنبه وارد آخرين کنفرانس مطبوعاتياش بهعنوان سرمربي استقلال شد و پنجشنبه از آن خارج شد. 89 دقيقه براي گفتن آنچه در 475 روز بر او رفته بود، زمان زيادي نبود. از جفاي رحمتي، بيوفايي هياتمديره و نارفيقي ساکت، منصوريان آنقدر گفت تا با خيالي راحت کنفرانس را ترک کند.
بايد حال عجيبي باشد که بهعنوان سرمربي وارد ورزشگاه شوي، به عنوان هوادار خارج. اين که در آن چهارشنبه تلخ چه بر سر عليرضا آمد بايد بماند براي زماني ديگر. براي گپي دو نفره، که بگويد آن ده، پانزده نفري که اسمشان را به هواداران نگفت چه کساني بودند، بگويد که چهکارهايي کردند تا او برود. اما تلخترين تصوير آزادي در اين سالها مربوط به کسي بود که روي صندلي اول اتوبوس تيمش به عنوان سرمربي به ورزشگاه آمد، اما بعد از استعفايش، حتي اتوبوس باشگاه هم منتظرش نماند. بامداد پنجشنبه وقتي منصوريان به تونل آزادي رسيد فقط علي چيني منتظرش بود. باور کردني نبود، از آن جشن يکصدهزار نفري در فينال جام حذفي 87، فقط يک علي چيني براي منصوريان باقي مانده باشد. منصورياني که روي دستها به آزادي آمده بود، آخرين جملهاش را در همان ورزشگاه با تلخخندي گفت و رفت: «خداروشکر اين يه دونه رفيق رو براي خودم نگه داشتم...»
رضا منصور خانکي
منبع: ورزش سه - فوتبال ایران