خبرگزاری آریا - یک راننده جوان شرکت واحد اتوبوسرانی در تهران که قهرمان شنا و کوهنورد است با کسب 5 مدال، چراغ امید را برای همشهریهایش روشن نگه داشته و با نگاه اجتماعی که دارد در محیط کار، برای همکاران خود نهتنها یک دوست، بلکه یک مربی و راهنما شده است.
به گزارش خبرگزاری آریا، آسمان تهران را وقتی از پشت شیشه اتوبوسهایش نگاه کنی، روایت هزاران قصه است؛ قصههایی که شاید هیچکس آنها را ننویسد.
در این شهر شلوغ که خیابانهایش مثل رگهای یک پیکر عظیم میتپند، مردانی هستند که بار این تپش را بر دوش میکشند. علی عرفانیان، یکی از همین مردان است که زندگیاش را بر بستر دو عنصر بنا کرده است آهن گرم شهر و آب سرد سکوت.
روایت زندگی این راننده شرکت واحد اتوبوسرانی در تهران، داستان مردی است که جهان را نه در یک قاب، که در کثرت تجربههایش میبیند؛ مردی که همزمان ضربآهنگ پدالگاز و آرامش شنا در آبهای عمیق را درک میکند. علی عرفانیان، در میان هیاهوی پایتخت، زندگیاش را بر مدار «تلاش» و «مهر» بنا کرده است. زندگی او روایتی است از مردی که شهر برایش میدان کار، آبهای آزاد میدان پرواز و کوهستان میدان عروج است.
علی، الگوی زنده «زیستن چندوجهی» است. وقتی خورشید غروب میکند و او فرمان اتوبوس را آخر شب به دست همکار دیگری میسپارد، تازه بخش دوم روزش آغاز میشود آن هم درکنار چرخدندههای میکسر بتن پدر که میراث خانوادگی و نماد سختکوشیاش است. او در کنار برادرش، دوشادوش هم، شبها را تا سپیدهدم با بتن و آهن میگذرانند تا چرخ معیشت خانهای که در تهرانپارس، نزدیک فرهنگسرا، با مهربانی مادری خانهدار روشن مانده، همچنان بچرخد. پدر بازنشستهاش، تماشاگر افتخارآمیز این همبستگی است؛ مردی که با پاس کردن این میراث به پسرانش، آموخته که «کار»، عبادت مردان بزرگ است.

علی عرفانیان امروز امانتدار جان مسافران خط 312 است؛ خطی که میدان رسالت را به میدان بهارستان گره میزند و با اتوبوس قصههای بیپایان شهر را جابهجا میکند.
در یکی از روزهای گرم تابستان دقایقی با این راننده به گفتگو نشستم. علی عرفانیان روایت زندگی و کارش را اینچنین بیان میکند:
«علی عرفانیان، متولد سال 1368 هستم. زندگیام را در تقاطع دو دنیای کاملاً متفاوت بنا کردهام. دنیای پرهیاهو و سخت خیابانها و بزرگراهها و دنیای آرام و عمیق آبها.
روزانه زندگیام از پشت فرمان اتوبوس آغاز میشود. مسیر پرپیچوخم حرفهام را با گواهینامه پایه یک و از پشت یک آگهی ساده روزنامه آغاز کردم. جابجایی مسافران با اتوبوس شاید برای خیلیها فقط یک رانندگی باشد، اما برای خودم، هر روز یک نبرد کوچک برای اثبات اراده است.
دانشآموخته رشته تربیتبدنی از دانشگاه علامه طبرسی هستم و سالهاست که با خیابان و مسافران، پیوندی عمیق پیدا کردهام. از دوران فعالیت در خط 105 گرفته تا امروز که در خط 312 که مسیر میدان رسالت به میدان بهارستان هستم، همیشه سعی کردهام فراتر از یک راننده باشم. شیفت کاری من از ساعت 14 شروع میشود و تا 22:30 ادامه دارد؛ اما داستان من اینجا تمام نمیشود. وقتی شب از راه میرسد، من دوباره به میدان میآیم. من در کنار برادرم، در کنار خانوادهام، از ساعت 23 تا 4 صبح را با رانندگی میکسر بتن میگذرانم؛ چون میدانم که برای روشن نگه داشتن چراغهای خانهای که در تهرانپارس داریم، باید از پس سختترین ساعتها برآیی.

اما روزهایی هم وقتی از پشت فرمان جدا میشوم، روح من در آبها زنده میشود. من از 18 سالگی شنا را به صورت حرفهای شروع کردم. برایم شنا فقط یک ورزش نیست؛ یک نیاز است. من شناگر آبهای آزاد هستم؛ سد لتیان و سد کرج برای من مثل خانه هستند. من نه تنها شنا میکنم، بلکه به عنوان مربی و غریقنجات، مسئولیت جان دیگران را هم بر عهده میگیرم.

مجموعاً 5 مدال در کارنامه دارم. یک طلا و یک نقره که در مسابقات شرکت واحد به دست آوردم و سه مدال برنز از مسابقات کارگری استان تهران. این مدالها را در میانه شیفتهای کاری و با تمام خستگیها به دست آوردم. علاوه بر آب، من عاشق آسمان و قلهها هستم؛ صعود به دماوند، سبلان و علمکوه، برای من معنای فتح خود خویشتن است که موفق به انجام آن شدم.
من همیشه سعی کردهام آنچه را که آموختهام، به اشتراک گذاری. در محیط کار، سعی میکنم به همکارانم آموزش بدهم تا شاید بتوانیم یک تیم شنای قدرتمند در خانواده اتوبوسرانی تشکیل دهیم. میخواهم آنها هم بدانند که بعد از یک روز سخت در ترافیک، آب میتواند بهترین پناهگاه برای بازگشت به آرامش باشد.»

عرفانیان در ادامه به جنگ رمضان اشاره و خاطرهای از آن زمان بیان میکند و میگوید:
«هیچوقت جنگ رمضان به ویژه خیابان دردشت را فراموش نمیکنم. در خط 105 بودم که ناگهان انفجاری رخ داد. موج انفجار تمام بدنه اتوبوس را در بر گرفت. در آن لحظه، تمام ترسها و خستگیها از یادم رفت. تنها چیزی که در سرم بود، جان مسافرانم بود. تمام توانم را گذاشتم تا اتوبوس را کمی جلوتر ببرم تا در جای امنی باشند و بتوانم آنها را پیاده کنم. وقتی دیدم همه به سلامت از اتوبوس خارج میشوند، انگار تمام سنگینی دنیا از روی شانههایم برداشته شد. آن روز فهمیدم که ما رانندگان، فقط جابهجا کردن آدمها نیستیم؛ ما امانتداران جان مردم هستیم.»

علی با سه چهره راستین، سه مسیر زندگی را همزمان تجربه دارد؛ رانندهای که جان صدها مسافر را هر روز امانت میگیرد؛ ورزشکاری که از دل امواج، مدالهایش را بیرون میکشد و برادری که نیمه شب، برای سیر کردن سفرهای که مادر روشنش کرده، کنار میکسر بتن پدر میایستد.
روایت زندگی علی عرفانیان، روایت نسلی است که با خستگی آشناست اما تسلیم را نمی پذیرد؛ او میان ترافیک رسالت و مه صبحگاهی لتیان، معنای واقعی «بودن» را کشف کرده است. آنچه علی را از یک راننده معمولی متمایز میکند، نگاه اجتماعی اوست. او در محیط کار، برای همکارانش نهتنها یک دوست، که یک مربی و راهنماست. او بدون دریافت کوچکترین دستمزدی، وقت استراحتش را وقف آموزش شنا به رانندگانی میکند که شاید زیر بار تورم و ترافیک، شادی را فراموش کرده باشند. او در رویای تشکیل یک تیم شنای قوی در خانواده بزرگ اتوبوسرانی است؛ تیمی که روح رفاقت را در دل تهران زنده نگه دارد و به همکارانش بیاموزد که بعد از هر شیفت سخت، آغوش آب، بهترین پناهگاه است.
او نه به دنبال مدالهای پرزرقوبرق است، نه در پی نامی بزرگ؛ بلکه در جستجوی آرامشی است که در دل امواج لتیان، در سکوت دماوند و در لبخند همکاری که تازه شنا را آموخته، مییابد. شاید بزرگترین افتخار او، نه آن پنج مدالی که بر سینه دارد، بلکه همان لحظهای باشد که مسافری از پشت شیشه اتوبوس، با دیدن او، به خودش میگوید هنوز هم آدمهایی هستند که کار را با عشق انجام میدهند.
برای علی و تمام کسانی که در جستجوی روشنایی، از دل شبهای بتنی و مسیرهای پرترافیک عبور میکنند، آرزوی مسیر هموار، قلبی سرشار از آرامش آبی سدها و صعودهایی بلندتر داریم. باشد که روایت زندگی او، یادآوری این حقیقت ساده اما بزرگ باشد که قهرمانها، در جایجای همین شهر شلوغ، بیسروصدا زندگی میکنند؛ در لباسی ساده، پشت فرمان همین اتوبوسها و گاه، شناکنان در سکوت آبهای آزاد این سرزمین.