
خبرگزاری آریا -گاهی مرگ، پایان یک زندگی است؛ اما پایان یک حضور نیست. برخی انسانها
چنان در حافظه جمعی یک ملت و در وجدان فرهنگی یک زمانه ریشه میدوانند که
رفتنشان بیشتر شبیه تغییر شکل حضورشان است تا غیبت.
عباس کیارستمی از
همین دست آدمها بود؛ فیلمسازی که نهفقط چند اثر مهم ساخت، بلکه نوعی
نگاه به جهان را به ما آموخت؛ نگاهی که هنوز در جادههای خاکی فیلمهایش،
در سکوت قابهایش، درختان ایستاده در باد و در چهرههای معمولی آدمهایش
جاری است.
به گزارش خبرگزاری آریا از آبادان؛سالمرگ کیارستمی تنها فرصتی برای یادآوری نام یک کارگردان بزرگ نیست، بلکه مجالی است برای بازخوانی اندیشهای که امروز، بیش از هر زمان دیگری، به آن نیاز داریم.
اهمیت کیارستمی در جوایز و فیلمهایش خلاصه نمیشود؛ اهمیت او در نوع مواجهه با زندگی است. او به ما آموخت که پیش از هر قضاوتی، باید دید؛ پیش از هر تحلیلی، باید مشاهده کرد و پیش از هر نتیجهگیری، باید به جهان فرصت سخن گفتن داد.
در روزگاری که بسیاری میکوشیدند جهان را پیچیدهتر نشان دهند، کیارستمی به سراغ کودکانِ در جستوجوی خانه دوست رفت، به سراغ مردهای در جادههای پرپیچوخم و روستاییانی که در میان خاک و باد، زندگی را ادامه میدادند. او از دل سادگی به حقیقتی رسید که آثار پرزرقوبرق از آن بازماندند.
تفاوت دیدن و نگاه کردن
نخستین درس کیارستمی، درس «دیدن» است. ما در عصری زندگی میکنیم که بیش از هر زمان تصویر تولید میشود، اما کمتر از همیشه میبینیم. چشمهایمان از انبوه تصاویر پر شده، اما نگاهمان تهی است. کیارستمی نشان داد که دیدن با نگاه کردن تفاوت دارد. او در یک درختِ تنها یا حرکت آرام ابرها، جهانی از معنا مییافت. معجزههای سینمای او نه در حادثههای بزرگ، بلکه در صداقت زندگی روزمره نهفته بود.
احترام به مخاطب و شریکِ روایت
درس دوم او، احترام به تماشاگر بود. کیارستمی برخلاف بسیاری از خالقان اثر، نمیخواست همه چیز را توضیح دهد. پایانهای باز، سکوتهای طولانی و حذف اتفاقات مهم از برابر دوربین، نشان از اعتمادی داشت که او به مخاطب میورزید. او باور داشت که تماشاگر باید شریک اثر باشد، نه مصرفکننده آن. این درس مهمی برای سینماگران، نویسندگان و روزنامهنگاران است: گاهی نگفتن، از گفتن مهمتر است.
اصالت؛ کلید جهانیشدن
خلاف تصور رایج، جهانیشدن از حذف هویت بومی به دست نمیآید. کیارستمی هرچه بیشتر به خاک و فرهنگ خود نزدیک شد، بیشتر در جهان دیده شد. او هرگز برای جلب نظر بازار جهانی فیلم نساخت، بلکه برای صادق بودن تلاش کرد و جهان، صداقت او را دید. فیلمهای او ایرانی بودند، اما چون از احساسات مشترک انسانی (تنهایی، امید، ترس، عشق) سخن میگفتند، جهانی شدند.
استقلال فکری و صبوری
در جهانِ امروز که همه چیز باید فوری و شتابزده باشد، سینمای کیارستمی ما را به «مکث» دعوت میکند. او از سکوت نمیترسید و برای رسیدن به زبان شخصیاش، سالها آزمود و شکست خورد. برای نسل جوانی که میخواهد یکشبه به مقصد برسد، زندگی حرفهای او یادآور این حقیقت است که هنر، نتیجه استمرار است نه شتاب. او هرگز اسیر جریانهای زودگذر نشد و به اصالت خود وفادار ماند.
میراثی که زنده است
اما شاید پرسش مهمتر در سالمرگ او این نباشد که کیارستمی چه فیلمهایی ساخت، بلکه این باشد که ما با میراث او چه کردهایم؟ سینمای او در برابر مصرفگرایی تصویری مقاومت میکرد. امروز که زندگی ما در محاصره تصاویر بیشمار قرار گرفته، بازگشت به اندیشه کیارستمی یک ضرورت فرهنگی است، نه صرفاً ادای احترام.
آقای کیارستمی؛ سالها از رفتنتان گذشته است، اما هنوز بسیاری از فیلمسازان جوان از شما میآموزند. هنوز جادههای شما ادامه دارند و درختان شما در باد ایستادهاند. شما از میان ما رفتهاید، اما نگاهتان همچنان زنده است؛ نگاهی که به ما آموخت پیش از نوشتن و قضاوت کردن، باید دیدن را یاد بگیریم.
آقای کیارستمی؛ سایهتان بر سینمای ایران، بر فرهنگ این سرزمین و بر حافظه همه آنان که هنر را راهی برای فهمیدن زندگی میدانند، مستدام.
یادداشت:آبادان-محسن خندستان
پایان پیام./