
خبرگزاری آریا -سینمای ایران روزگاری با چهرهی بازیگرانش در جهان شناخته نمیشد؛ با جغرافیایش شناخته میشد. پیش از آنکه تماشاگران خارجی نام کارگردانان ایرانی را به خاطر بسپارند، جادههای خاکی، درختان تنها، نخلستانهای جنوب، کویرهای بیانتها و روستاهای دورافتادهی ایران را دیده بودند. طبیعت، یکی از مهمترین سفیران سینمای ایران بود؛ سفیری که بیآنکه سخنی بگوید، تصویری ماندگار از این سرزمین در حافظهی جهان ثبت کرد.
به گزارش خبرگزاری آریا از آبادان؛راز موفقیت جهانی سینمای ایران فقط در سادگی روایت یا نگاه انسانی فیلمسازان نبود. طبیعت ایران یکی از مهمترین بازیگران این سینما بود؛ بازیگری که هیچگاه نامش در تیتراژ نمیآمد، اما روح بسیاری از فیلمهای ماندگار را شکل میداد. کوه، دریا، جنگل، باد، باران و خاک، تنها «منظره» نبودند؛ آنها بخشی از روایت، شخصیتپردازی و حتی فلسفهی فیلمها بودند.
در دهههای شکلگیری موج نوی سینمای ایران، فیلمسازان دریافتند که اقلیم، تنها محل وقوع داستان نیست، بلکه میتواند خودِ داستان را بسازد. آنها به جای ساختن جهان در دکورهای مصنوعی، به دل طبیعت رفتند؛ زیرا میدانستند «جغرافیا، حافظهی یک ملت است» و سینما، هنری است که با حافظهی تصویری مخاطب سر و کار دارد.
از سکوتِ شهید ثالث تا اخلاقِ کیارستمی
سهراب شهید ثالث از نخستین فیلمسازانی بود که طبیعت را از جایگاه یک منظرهی زیبا پایین آورد و آن را به حقیقت زندگی نزدیک کرد. در «یک اتفاق ساده»، دریای خزر نه شاعرانه است و نه رمانتیک؛ ساحل، باد و آسمان خاکستری، همانقدر خاموش و خستهاند که شخصیتهای فیلم. در «طبیعت بیجان»، طبیعت آینهی زندگی تکراری و فرسودهی انسان است.
عباس کیارستمی این رابطه را به افقی دیگر برد. او طبیعت را به زبان اخلاق و فلسفه ترجمه کرد. جادههای خاکی «خانهی دوست کجاست؟» راهی برای رسیدن به شناخت دیگریاند؛ و در «طعم گیلاس»، تپههای خشک اطراف تهران، به بخشی از اندیشهی شخصیت اصلی بدل میشوند.
جنوب، فراتر از یک لوکیشن
ناصر تقوایی نیز جنوب ایران را نه به عنوان یک لوکیشن، بلکه به عنوان یک جهان مستقل به تصویر کشید. «ناخدا خورشید» بدون خلیج فارس قابل تصور نیست. گرمای سنگین، رطوبت، بادهای ساحلی و رنگ خاک جنوب، شخصیتها را شکل میدهند. تقوایی به خوبی میدانست که اقلیم، اخلاق و رفتار انسان را تحت تأثیر قرار میدهد؛ از همین رو، جنوب در آثار او فقط «دیده» نمیشود، بلکه «احساس» میشود.
همچنین امیر نادری با آفتاب سوزان جنوب و داریوش مهرجویی با پیوندِ ارگانیکِ انسان و زمین در «گاو»، جغرافیای ایران را به سندی هویتی بدل کردند.
سینمای ایران روزگاری با چهرهی بازیگرانش در جهان شناخته نمیشد؛ با جغرافیایش شناخته میشد. پیش از آنکه تماشاگران خارجی نام کارگردانان ایرانی را به خاطر بسپارند، جادههای خاکی، درختان تنها، نخلستانهای جنوب، کویرهای بیانتها و روستاهای دورافتادهی ایران را دیده بودند. طبیعت، یکی از مهمترین سفیران سینمای ما بود؛ سفیری که بیآنکه سخنی بگوید، تصویری ماندگار از این سرزمین در حافظهی جهان ثبت کرد.
راز موفقیت جهانی سینمای ایران فقط در سادگی روایت یا نگاه انسانی فیلمسازان نبود. طبیعت ایران یکی از مهمترین بازیگران این سینما بود؛ بازیگری که نامش در تیتراژ نمیآمد، اما روحِ بسیاری از فیلمهای ماندگار را شکل میداد. کوه، دریا، جنگل، باد، باران و خاک، تنها «منظره» نبودند؛ آنها بخشی از روایت، شخصیتپردازی و حتی فلسفهی فیلمها بودند.
در دهههای شکلگیری موج نوی سینمای ایران، فیلمسازان دریافتند که اقلیم، تنها محل وقوع داستان نیست، بلکه میتواند خودِ داستان را بسازد. آنها به جای ساختن جهان در دکورهای مصنوعی، به دل طبیعت رفتند؛ زیرا میدانستند «جغرافیا، حافظهی یک ملت است» و سینما، هنری است که با حافظهی تصویری مخاطب سر و کار دارد. از «یک اتفاق ساده» و «طبیعت بیجانِ» شهید ثالث که طبیعت را به آینهی فرسایشِ انسان بدل کرد، تا جادههای اخلاقی کیارستمی، دنیای مستقلِ تقوایی در جنوب، و پیوندِ زیستجهانِ مهرجویی در «گاو»؛ همگی سندی بر این مدعا بودند که اقلیم، اخلاق و رفتار انسان را شکل میدهد.
اما امروز، این سرمایهی ارزشمند در کجای قابهای ما ایستاده است؟
بخش قابلتوجهی از سینمای معاصر در آپارتمانها، مراکز خرید، کافهها و خیابانهای شهری میگذرد. این فضاها، هرچند بخشی از واقعیت زندگی امروز هستند، اما فاقد هویت جغرافیاییِ متمایزاند؛ قابهایی که میتوانند متعلق به هر شهر دیگری در جهان باشند. آن ویژگی منحصربهفردی که سینمای ایران را از دیگر سینماها متمایز میکرد، به تدریج رنگ باخته است.
البته این تغییر، دلایل گوناگونی دارد؛ از افزایش هزینههای تولید در لوکیشنهای طبیعی گرفته تا گسترش زندگی شهری و تغییر سلیقهی روایت. اما پرسش اینجاست که آیا دور شدن از طبیعت، تنها یک تغییر در انتخاب «لوکیشن» است یا نشانهی تغییرِ نگاهِ فیلمساز به جهان پیرامون؟ سینمای ایران زمانی به جهان نشان داد که چگونه میتوان با یک جاده، یک درخت، یا یک تپه، مفاهیمی عمیق دربارهی «انسان» و «امید» آفرید. این دستاورد، صرفاً حاصل زیبایی مناظر نبود؛ حاصل نگاه فیلمسازانی بود که طبیعت را «بخشی از روایت» میدانستند، نه «پسزمینهای برای روایت».
شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، سینمای ایران نیازمند بازگشت به جغرافیای خود باشد. نه برای تکرارِ گذشته، بلکه برای بازیابیِ هویتی که سالها یکی از مهمترین دلایل دیده شدنِ آن در جهان بود. طبیعت ایران هنوز همان شکوه، تنوع و ظرفیت روایی را دارد؛ آنچه کمرنگ شده، نگاهِ ما به آن است.
اگر روزی دوباره باد در شاخههای درختان، سکوتِ کویر، مهِ جنگلهای شمال، امواج خلیجفارس و کوهستانهای زاگرس به شخصیتهای اصلی فیلمهای ایرانی بازگردند، شاید سینمای ایران نیز بخشی از هویتِ فراموششدهی خود را باز یابد؛ هویتی که سالها پیش، بدون هیچ شعار و تبلیغی، نام ایران را بر پردهی سینماهای جهان نشاند.
سخن آخر
این فیلمسازان، هر یک به شیوهای متفاوت، جغرافیای ایران را به زبان سینما ترجمه کردند. تماشاگران جهان، ایران را تنها از خلال خبرها نشناختند؛ آنها ایران را در جادههای پیچدرپیچ شمال، کویرهای مرکزی، نخلستانهای جنوب و کوهستانهای زاگرس دیدند. امروز که در غبارِ فیلمهای آپارتمانی و دکورهای مصنوعی، شاید آن نگاهِ اصیل کمی کمرنگ شده باشد، بازخوانیِ این میراث، یادآوریِ هویتی است که طبیعت برای ما ساخته بود.
یادداشت: محسن خندستان
پایان پیام./