
خبرگزاری آریا-یادداشت از محمدرضا ایازی، رزمنده و جانباز؛ بازمانده از قافله شهدا
با نهایت خضوع و ارادت، سر تعظیم فرود میآورم در برابر نام بلند شهیدان، جانبازان، آزادگان و همه مردان و زنانی که در روزهای سخت دفاع از ایران، بیهیاهو از جان و مال و آرامش خود گذشتند و نگذاشتند پرچم این سرزمین بر زمین بماند.
به گزارش خبرگزاری آریا در آذربایجانشرقی؛ فردا 31 شهریور است؛ روزی که برای بسیاری، آغاز یک جنگ در تقویم است، اما برای ما که آن روزها را با تمام وجود لمس کردهایم، 31 شهریور فقط یک تاریخ نیست.
31 شهریور، بوی خاکریز است.
بوی سنگر است.
بوی نان جبهه است.
صدای آژیر و انفجار است.
چهره مادرانی است که پشت در خانه ایستادند و رفتن فرزندانشان را به چشم دیدند.
و بیش از همه، یاد مردانی است که رفتند و دیگر برنگشتند.
من از نسلی سخن میگویم که جنگ را از پشت تلویزیون ندید؛ جنگ را با پوست و استخوان خود لمس کرد. با صدای انفجار از خواب پرید، در سنگر نشست، در خاکریز خوابید و صبح که چشم باز کرد، گاهی جای یکی از رفقایش در کنارش خالی بود.
ما آن روزها را زندگی کردیم.
هشت سال، یک ملت در برابر جنگ ایستاد.
رژیم بعث عراق تنها نبود و از حمایتهای خارجی و تجهیزات و امکانات مختلف برخوردار بود. گمان میکردند ایرانِ تازه انقلابکرده را میتوان با فشار نظامی به زانو درآورد.
اما آنها یک حقیقت بزرگ را نشناخته بودند؛
ملت ایران را.
غیرت ایرانی را.
مردمی را که وقتی پای وطن به میان میآید، حساب و کتابشان با همه چیز فرق میکند.
آنها نمیدانستند در روستاهای دورافتاده این سرزمین، پیرزنی زندگی میکند که شاید تمام داراییاش چند قرص نان، چند تخممرغ و چند جفت جوراب نخی باشد، اما همان اندک داشته را هم برای رزمندگان میفرستد.
نمیدانستند مادری که تمام امید زندگیاش فرزند جوانش است، میتواند او را بدرقه کند و با چشمانی اشکآلود بگوید:
برو پسرم؛ ایران به تو نیاز دارد.
نمیدانستند پدری میتواند شبها پشت پنجره بنشیند و چشم به راه پسرش بماند، اما مانع رفتن او نشود.
نمیدانستند نوجوانی میتواند قلک کوچکش را بشکند و تمام دارایی خود را برای جبهه بفرستد.
نمیدانستند کشاورزی میتواند حاصل دسترنج یک سال خود را با رزمندهای قسمت کند که شاید هرگز او را ندیده باشد.
آنها خیال میکردند جنگ فقط در خط مقدم است.
اما اشتباه میکردند.
تمام ایران خط مقدم بود.
از خانههای کوچک روستایی تا بازار شهرها؛ از مادران چشمانتظار تا پیرمردانی که هرچه داشتند برای جبهه فرستادند؛ از نوجوانی که قلکش را شکست تا پیرزنی که نان خشک و چند تخممرغش را هدیه کرد، همه در این دفاع سهم داشتند.
امروز که به آن سالها نگاه میکنم، بیش از هر چیز دلم برای آدمهای آن روزگار تنگ میشود.
برای رفیقانی که دیگر نیستند.
برای خندههایی که در سنگر جا ماند.
برای جوانهایی که هنوز باید زنده میبودند، ازدواج میکردند، فرزنددار میشدند و پیر میشدند، اما سهمشان از زندگی، یک عکس، یک پلاک و چند خط نوشته بر سنگ مزار شد.
ما از آن قافله جا ماندیم.
آنها رفتند و ما ماندیم.
اما ماندن همیشه آسان نیست.
گاهی بازماندن از یک قافله، خودش یک بار سنگین است.
هر سال که 31 شهریور میرسد، چهره دوستانم دوباره در ذهنم زنده میشود.
انگار هنوز صدای قدمهایشان را میشنوم.
انگار هنوز یکی از آنها کنارم نشسته و میگوید: «محمدرضا، این جنگ تمام میشود.»
جنگ تمام شد؛ اما برای بسیاری از ما، جنگ هیچوقت تمام نشد.
جنگ در خاطرات ما ادامه دارد؛ در جای خالی دوستانمان، در درد جانبازان، در چشمهای مادران شهدا، در دل آزادگان و در بغضی که گاهی سالها بعد، بیهوا گلوی آدم را میگیرد.
خرمشهر را نباید فقط روی نقشه دید.
خرمشهر را باید در خون جوانانی دید که برای بازگشتش جنگیدند.
آبادان را باید در مقاومت مردمی دید که زیر آتش ماندند، اما شهرشان را رها نکردند.
سرپلذهاب و قصرشیرین را باید در خاطره مردمی دید که خانه و زندگی خود را رها کردند، اما ایران را رها نکردند.
اینها فقط نام چند شهر نیستند؛ هر کدام فصلی از شناسنامه مقاومت ملت ایراناند.
امروز، بیش از همیشه، باید از خودمان بپرسیم: آیا معنای آن ایثار را به درستی فهمیدهایم؟
آیا میدانیم آن پیرزن روستایی که چند تخممرغ، چند قرص نان و چند جفت جوراب نخی برای جبهه فرستاد، چه معنایی به دفاع از وطن بخشید؟
آیا میدانیم مادری که فرزندش را تقدیم کرد، چه بهایی پرداخت؟
آیا میدانیم جانبازی که هنوز آثار آن روزها را با خود دارد، چه بخشی از جوانی و سلامت خود را برای آرامش امروز مردم ایران گذاشت؟
کاش بعضی از مسئولان امروز، فقط یک روز، خودشان را جای همان مردم بگذارند.
جای همان پیرزن روستایی.
جای همان مادر شهید.
جای همان رزمندهای که با یک کولهپشتی راهی جبهه شد و نمیدانست بازگشتی در کار هست یا نه.
کاش همه ما قدر آن سرمایه بزرگ را بیشتر بدانیم.
مردم آن روزها از جیب خود هزینه کردند، از سفره خود کم کردند، فرزندانشان را فرستادند و گاهی عزیزترین کسانشان را تقدیم کردند.
آنها از ایران چیزی نمیخواستند.
فقط میخواستند ایران بماند.
و ایران ماند.
به برکت خون شهدا، به همت جانبازان، به استقامت آزادگان، به ایستادگی رزمندگان و به صبر مردمی که در سختترین روزها پشت کشورشان ایستادند.
امروز اگر قرار است از دفاع مقدس سخن بگوییم، نباید فقط از عملیاتها و حوادث جنگ بگوییم.
باید از انسانها بگوییم.
از سربازی که شب را در سنگر صبح کرد.
از مادری که تا صبح چشم بر هم نگذاشت.
از پیرزن روستایی که تنها دارایش که نان خشک و چند تخممرغ بود را با جبهه قسمت کرد.
از زنی که با دستهای خودش جوراب و پوشاک برای رزمندگان بافت.
از کودکی که قلکش را شکست.
و از ملتی که فهمیده بود وطن جای معامله نیست.
ایران برای ما فقط خاک نیست.
ایران، خانه است.
خاطره است.
مادر است.
پدر است.
همه آنهایی است که رفتند تا این خانه پابرجا بماند.
من، به عنوان یک رزمنده و جانباز که از آن قافله جا ماندهام، در آستانه سالروز آغاز دفاع مقدس، با تمام وجود در برابر همه آنهایی که رفتند و همه آنهایی که ماندند و ایستادند، سر تعظیم فرود میآورم.
درود بر شهیدان.
درود بر جانبازان.
درود بر آزادگان.
درود بر رزمندگان.
درود بر مادران و پدران شهدا.
و درود بر مردم بزرگی که با دستهای خالی، اما با قلبی سرشار از عشق به ایران، پشت جبهه ایستادند.
رفقا، یاران، همرزمان...
ما هنوز شما را فراموش نکردهایم.
هنوز وقتی نامتان میآید، دلمان میلرزد.
هنوز جای خالیتان در میان ما دیده میشود.
شما رفتید.
ما ماندیم.
اما یک چیز را با تمام وجود میگوییم:
ایران را با هم نگه داشتیم.
با خون شما، با اشک مادران، با صبر مردم و با غیرت مردانی که حاضر نشدند حتی یک وجب از خاک وطن را به بیگانه بسپارند.
و ما، بازماندگان آن روزها، تا آخرین نفس شهادت خواهیم داد که ایران با فداکاری همین مردم و همین رزمندگان پابرجا ماند.
تا وقتی نفس داریم، نخواهیم گذاشت نامتان در هیاهوی روزگار گم شود.
یادتان زنده، نامتان جاودانه و ایرانتان پاینده باد.