خبرگزاری آریا -مولانا برای من نه فقط یک شاعر، که اسطورهای زنده است. او همچون ندایی از ژرفای تاریخ مرا فراخواند؛ صدایی که در مثنوی و غزلهایش پیچید و مرا به سوی خویش کشاند. نگاه عارفانهاش به جهان، و ماجرای پرشور او با شمس، مرا در حصاری از حیرت و اشتیاق فرو برد. حاصل ساعتها پیادهروی و گوش جان سپردن به نجوای مثنویی و غزلهای او، پس از ساعتها تفکر و هفتهها مطالعه در کلماتش، این متن چونان جویباری از جانم جاری شد تا بنویسم آنچه که مولانا در گوش روحم نجوا کرد.
به گزارش خبرگزاری آریا به قلم سید وحید موسوی ،معرفی مولانا
مولانا جلالالدین محمد بلخی، شاعری است که از مرز زمان و مکان فراتر رفته است. او با نی آغاز میکند، نیای که از نیستان بریده شده و فریاد غربت و نیاز به وصال میزند. (نمونه از مثنوی، فصل اول: "بشنو از نی چون حکایت میکند") این نی، استعارهای از دل انسان است که دوری از اصل خویش را فریاد میزند و راه بازگشت به خدا و حقیقت را نشان میدهد. مولانا در سراسر آثارش، به انسان یادآوری میکند که هر صدای درد، فرصتی است برای نزدیک شدن به عشق الهی
مولانا و زبان استعارهمولانا همچون دریایی است که هر موج او استعارهای از جان انسان است. مثنویاش نه کتابی صرف، که قندیل نوری است بر راه تاریک بشریت. در کلمات او، رگهای حیات جریان دارد. او شاعری نیست، که آینهدار حقیقت است.
رقص سماع در اندیشه مولانا، نه چرخیدن تن، که چرخش کائنات است. هر گردش، ستارهای است که بر مدار عشق میگردد. سماع، شبیه به کائنات است که بر محور خورشید حقیقت میچرخند. این رقص، رقص روح با خالق است
شمس و تحول روحی مولاناشمس تبریزی برای مولانا همان خورشید ازلی بود. دیدار با او، جان مولانا را از پوسته ظاهر به گوهر معنا رساند. در محضر شمس، مولانا کتابها را بست و دل را گشود. این دو، چونان دو رود شدند که در هم آمیختند.
استعاره در اشعار مولانا، پلی است از محسوس به معقول. او با داستانهای ساده، آسمان معنا را میگشود. هر حکایت، آینهای است از جان. در مثنوی، حتی نی خاموش، فریاد جان میزند
مولانا خود را نی میداند که از نیستان بریده شده است. این جدایی، رمز غربت انسان از اصل خویش است. فریاد نی، فریاد جانِ جداییکشیده است. هر صدای نی، داغی است از دوری.
عرفان مولانا نه بریدن از دنیا، بلکه پیوندی دوباره با حقیقت است. او در جهان بود، اما اسیر جهان نشد. نگاهش به دنیا، نگاهی بود که در هر ذره، آفتاب را میدید. فلسفهاش در خدمت عشق بود
عشق به مثابه کلید هستیمولانا عشق را کلید هستی میدانست. بدون عشق، حتی عبادت نیز پوستهای بیش نیست. او گفت که عقل، مرکبی است ناتوان، و عشق، بالی است که به معراج میبرد. عشق نزد او، آتش پاککننده بود.
فلسفه مولانا با فلسفه غرب تفاوت داشت. او استدلال را میدانست، اما دل را برتر از عقل مینشاند. حقیقت نزد او، در تجربه درونی و ذوقی بود. عرفانش فلسفهای بود که جان را روشن میکرد
سماع؛ تجسم هماهنگی روح و کیهانسماع مولوی تجسمی بود از هماهنگی روح با کیهان. در گردش درویشان، هر دَوَران انعکاس کهکشانی بود. چرخیدن، نماد رهایی از خود بود. در این رقص، انسان محو میشد تا حقیقت جلوه کند.
مولانا به شمس همچون آیینهای مینگریست که در آن، خود را فراموش میکرد. دیدارشان، چونان طلوع خورشید در نیمهشب بود. هر سخن شمس، آتشی بود که مولانا را از نو زاده کرد. این آتش، تا امروز شعله میکشد
جهانی شدن اندیشه مولانااندیشه مولانا از مرزها گذشت. مثنوی او به زبانهای بیشمار ترجمه شد. در اروپا، او را با دانته و شکسپیر همسنگ میدانند. در امریکا، مولانا پرخوانندهترین شاعر شد.
شناسه مولانا در تاریخ ایران، همچون چراغی است که فرهنگ فارسی را به قله رسانده است. او میراثدار حکمت خراسان و بلخ بود. در میان مفاخر ایرانی، مولانا پیوندی میان عرفان خراسان و ادب فارسی آفرید. او نماد وحدت زبان و جان ایرانی است
مولانا از نگاه شرق و غربدر نگاه مفاخر غربی، مولانا فیلسوفی شاعرانه است. او را «شاعر عشق جهانی» مینامند. فلاسفه مدرن، از هایدگر تا یونگ، کلمات او را در روانشناسی و هستیشناسی به کار بردهاند. غرب، در او پلی میان شرق و غرب یافت.
یونسکو سال 2007 را «سال جهانی مولانا» نامید. این نامگذاری، نشان از جهانی شدن اندیشه او دارد. مولانا تنها شاعر یک ملت نیست، او پیامآور انسانیت است. صدایش در همه مرزها طنینانداز شد.
مولانا از نظر ایرانیان، افتخار فرهنگ و زبان است. همانگونه که فردوسی زبان فارسی را پاس داشت، مولانا روح این زبان را جهانی کرد. او ایران را به جهانیان شناساند. در آیینه مولانا، ایران معنایی جاودانه یافت.
در غرب، اشعار مولانا همچون کتاب مقدس عشق خوانده میشود. ترجمههای او، الهامبخش نویسندگان، هنرمندان و موسیقیدانان شد. از مَدونای پاپ تا دانشمندان روانشناسی، همه از او تأثیر گرفتهاند. مولانا، جهانشمولترین شاعر شرق است
مثنوی؛ حکمت در قالب داستاندر مثنوی، حکایات بهانهای است برای بیان فلسفه زندگی. او با قصههای حیوانات و انسانها، راز هستی را آشکار میکند. هر حکایت، درسی است جاودانه. در این کتاب، عقل و عشق در گفتگو هستند.
در یکی از حکایات، مولانا داستان مردی را بازگو میکند که ثروتش را به یک نیازمند داد و دریافت که بخشش، دریچهای است به جهان بیپایان خیر. در حکایت دیگری، زن سادهای با یک نگاه مهربانانه، دل هزاران انسان را روشن میکند. این داستانها، آموزههای زندگی و محبتاند.
مولانا میگوید: «بیرون ز تو نیست هر آنچه در جهان است.» این جمله، کلید فلسفه اوست. حقیقت بیرون نیست، درون انسان است. او راه بازگشت را نشان میدهد: بازگشت به خویشتن
این متن ثمره همنشینی من با مولانا و سفر در دل مثنوی و غزلیات اوست. صدای او هنوز در گوش من و هزاران عاشق دیگر میپیچد. یاد او نه فقط گرامیداشت یک شاعر، که پاسداشت حقیقتی جاودانه است: حقیقت عشق. در روز مولانا، باید بار دیگر بیاموزیم که تنها راه نجات انسان، پیوند با این عشق بیانتهاست
سید وحید موسوی
8 مهر1405