محمدرضا ایازی پژوهشگر علوم سیاسی در مقطع دکتری
خبرگزاری آریا ـ دکتر رضا نیازمند؛ مردی که در نودسالگی، هنوز شرافتش را به هیچ قیمتی نفروخته بود؛ مرثیهای برای انسانهایی که قدرشان دیر دانسته شد.
به گزارش خبرگزاری آریا در تبریز، گاهی یک روایت، از صدها صفحه تاریخ گویاتر است؛ روایت مردی که روزگاری در شمار مدیران اثرگذار صنعتی کشور بود، اما بنا بر خاطرات نقلشده از مهندس نعمتزاده، در سالهای پایانی عمر با مشکلات مالی دستوپنجه نرم میکرد؛ مردی که سرمایه واقعیاش نه ثروت و تجمل، بلکه دانش، تجربه و شرافت حرفهای بود.
دکتر رضا نیازمند، از چهرههای اثرگذار در شکلگیری مدیریت صنعتی نوین ایران و نخستین رئیس هیأت عامل سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران، بنا بر این روایت، پس از بازنشستگی با قطع حقوق و دشواریهای معیشتی روبهرو شد. گفته میشود قرار گرفتن نام او در فهرستی از پاکسازیهای سالهای نخست پس از انقلاب، زندگیاش را سالها تحت تأثیر قرار داد.
تلخی ماجرا فقط در تنگنای زندگی یک بازنشسته نبود؛ در این بود که مردی با آن همه تجربه و تخصص، در روزگار پیری بهجای آسودگی و احترام، با نگرانی معیشت روبهرو شود. اگر حقی به اشتباه پایمال شود، بازگرداندن آن پس از سالها ضروری است؛ اما چه کسی میتواند جوانی ازدسترفته، شبهای ناآرام و سالهایی را که با اندوه گذشتهاند، به انسان بازگرداند؟
بااینهمه، دکتر نیازمند در سالهای پایانی عمر نیز از دانش و اندیشه دست نکشید. در روایت نقلشده از مهندس نعمتزاده، او با وجود دشواریهای زندگی، به ترجمه قرآن مشغول بود و هنگامی که برای بررسی طرحی صنعتی از او کمک خواسته شد، نکاتی کارشناسی و ارزشمند ارائه کرد.
چه تصویر تلخی؛ مردی که روزگار، آنگونه که شایستهاش بود، قدرش را ندانسته بود، اما هنوز برای آبادانی کشور دل میسوزاند. گویی میتوان از انسان، آسایش و فرصتهایش را گرفت، اما نمیتوان بهآسانی چراغ دانایی و احساس مسئولیت را در وجودش خاموش کرد.
شتاب در داوری؛ وقتی حق انسانها زیر آوار حوادث میماند
انقلابها با امید به عدالت و ساختن آیندهای بهتر آغاز میشوند؛ اما گاهی شتاب حوادث، هیجان سیاسی و تصمیمهای عجولانه، چنان بر فضای جامعه سایه میاندازد که مرز میان اتهام و حقیقت، شایستگی و سوءظن، بهدرستی دیده نمیشود. در چنین شرایطی، ممکن است انسانهایی که نه مجرماند و نه مستحق مجازات، بهای خطاهایی را بپردازند که دیگران مرتکب شدهاند.
در سالهای نخست پس از انقلاب، اقدامات مسلحانه و ترورگروهک ها و سازمان مجاهدین خلق، که در ادبیات رسمی کشورمان از آن با عنوان «منافقین خلق» نیز یاد میشود، بهویژه پس از آغاز مبارزه مسلحانه این سازمان در سال 1360، به تشدید خشونت و فضای امنیتی کشور انجامید. مقابله با ترور و خشونت مسلحانه، ضرورتی انکارناپذیر بود؛ اما در هر شرایطی، یک اصل باید محفوظ میماند: جرم باید فردی باشد و هیچ انسانی نباید بهجای دیگری مجازات شود یا به دلیل ظن، ظاهر و انتساب اثباتنشده، از حقوق اساسی خود محروم بماند.
خدا نکند شتاب حوادث، چنان چشم تصمیمگیرندگان را بر حقیقت ببندد که انسان بیگناهی قربانی شود و سالها بعد، تنها آه و حسرت از آن باقی بماند. تاریخ فقط از کسانی که جان باختند سخن نمیگوید؛ باید از آنان نیز یاد کند که فرصت تحصیل، کار، آرامش و زندگیشان در هیاهوی روزگار از دست رفت.
اقدامات و احکام صادرشده از سوی صادق خلخالی، بهویژه اعدامهای انقلابی، نیز از موضوعات مناقشهبرانگیز تاریخ معاصر ایران در زمینه دادرسی عادلانه و حقوق متهمان است. تجربه آن سالها، فارغ از داوریهای سیاسی، یک هشدار ماندگار دارد: هیچ آرمانی جای قانون، حق دفاع و رسیدگی منصفانه را نمیگیرد. عدالت آن نیست که برای رسیدن به مقصد، انسانها را از مسیر حذف کنیم؛ عدالت آن است که حتی در دشوارترین روزها، حرمت و حق هیچ انسانی نادیده گرفته نشود.
از پیراهن آستینکوتاه تا سنگر دفاع از وطن؛ سرگذشت هزاران جوان
یکی از تلخترین جلوههای شتابزدگی در داوری، آنجاست که ظاهر، نوع پوشش، شکل مو و ریش یا برداشتهای سلیقهای، به معیاری برای سنجش صلاحیت و تعیین سرنوشت انسانها تبدیل میشود.
در روایتهای مربوط به سالهای پس از انقلاب، از گزینشهای سختگیرانه و محرومیتهایی سخن گفته میشود که برخی جوانان به دلیل ظاهر یا برداشتهای سلیقهای از صلاحیتشان تجربه کردند؛ جوانانی که گاه راه دانشگاه، استخدام و حتی زندگی عادی را در برابر خود بسته میدیدند. درباره هر مورد باید مستند سخن گفت، اما اصل مسئله همچنان پابرجاست: آیا میتوان آینده یک انسان را با شکل مو و ریش یا نوع پیراهنش سنجید؟ آیا ظاهر، معیار قابل اعتمادی برای شناخت ایمان، شرافت، تخصص و وفاداری به وطن است؟
دردناکتر آنکه در روایتهای مربوط به آن سالها، از برخوردهای تند، تحقیرآمیز و گاه دور از شأن انسانی سخن گفته میشود؛ برخوردهایی که میتوانستند جوانی را سرخورده کنند، خانوادهای را به رنج بیندازند و انسانی را از فرصتهایی محروم سازند که شاید دیگر هرگز تکرار نمیشدند.
در میان این روایتها، سرگذشت برادران باکری در ارومیه، نمونهای تأملبرانگیز است. درباره فضای بدبینی، برچسبزنی و فشارهایی که بنا بر برخی روایتها آنان تجربه کردند، سخن گفته شده است؛ حتی از دشوار شدن ماندن در شهر خود. این جزئیات برای انتشار قطعی به مستندات تاریخی دقیقتری نیاز دارد، اما پرسشی که پیش میکشد، فراتر از یک خانواده و یک شهر است: چگونه ممکن است جامعهای جوانان خود را با سوءظن و برچسب براند، اما در روزهای خطر، همان جوانان برای دفاع از میهن جان خود را به میدان بیاورند؟
سرلشگر مهدی باکری، فرمانده نامآشنای دفاع مقدس، و برادرش حمید باکری در جنگ ایران و عراق به شهادت رسیدند. سرگذشت آنان، در کنار هزاران جوان دیگری که در دفاع از کشور جان باختند، یادآور حقیقتی بزرگ است: انسانها را نمیتوان در چند برچسب، چند برداشت شتابزده یا یک داوری اداری خلاصه کرد.
چه بسا جوانی که در روزهای عادی به دلیل ظاهر یا سلیقه دیگران شایسته تحصیل و استخدام شناخته نمیشد، در روزگار خطر، برای دفاع از همان سرزمین از جان خود میگذشت. چه تناقض تلخی! در روزهای آرام، به او بدگمان باشیم؛ در روزهای جنگ، از فداکاریاش بگوییم؛ در روزهای جوانی، درهای پیشرفت را به رویش ببندیم و سالها بعد، نامش را با احترام بر زبان بیاوریم.
آیا این پرسش، وجدان جامعه را به تأمل وامیدارد؟
راستی، ما با سرمایههای کمنظیر انسانی خود چه کردیم؟ به کجا چنین شتابان؟
چند جوان بااستعداد باید از فرصت تحصیل و کار محروم میشدند؟ چند انسان باید رنج طرد شدن را تحمل میکردند؟ چند خانواده باید شاهد خاموش شدن امید فرزندانشان میبودند تا دریابیم که قضاوت عجولانه، چه بهای سنگینی دارد؟
برادران باکری فقط نامهایی در تاریخ جنگ نیستند؛ سرگذشت آنان بخشی از تاریخ پررنج جامعهای است که در دورههای گوناگون، هم شاهد فداکاریهای بزرگ بوده و هم با خطاهای انسانی و تصمیمهای پرهزینه روبهرو شده است. یاد آنان باید ما را به این پرسش برساند که آیا پیش از آنکه انسانها را در میدانهای بزرگ بشناسیم، در زندگی روزمره نیز فرصت شناختن و شناختهشدن به آنان میدهیم؟
وقتی خطا عادی میشود، عدالت به حاشیه میرود
درد ماجرا فقط وقوع خطا نیست؛ گاهی دردناکتر آن است که رویهای نادرست، پس از مدتی به امری عادی تبدیل میشود. محرومیتی که روزی باید دربارهاش پاسخ داده میشد، به رویهای اداری بدل میشود؛ حقی که باید بازگردانده میشد، در گذر زمان فراموش میشود و انسانی که باید فرصت دوباره مییافت، در سکوت از صحنه زندگی کنار میرود.
اگر به سبب نوع پوشش، عقیده منتسبشده یا تشخیص سلیقهای، راه تحصیل و اشتغال بر کسی بسته شده باشد، گذشت زمان آن تصمیم را عادلانه نمیکند. اگر حقوق بازنشستهای نادیده گرفته شده باشد، گذشت سالها از مسئولیت اخلاقی و اداری تصمیمگیرندگان نمیکاهد. اگر جوانی به دلیل برچسبی اثباتنشده از آیندهای بهتر محروم شده باشد، سکوت تاریخ، رنج او را بیاهمیت نمیکند.
قرار نیست گذشته را با خشم و کینه بازنویسی کنیم؛ قرار است از آن درس بگیریم. قرار نیست همه خطاها را به یک گروه یا یک دوره نسبت دهیم؛ قرار است سازوکارهایی بسازیم که هیچ فرد و نهادی نتواند بدون پاسخگویی، سرنوشت دیگران را به بازی بگیرد.
جامعهای که به جای شایستگی، ظاهر را معیار قرار میدهد، ممکن است استعدادهایی را از دست بدهد که بعدها حسرت نبودنشان را بخورد. جامعهای که به جای بررسی، برچسب میزند، شاید انسانی را از خود براند که میتوانست در روزهای دشوار، یکی از وفادارترین خدمتگزارانش باشد.
سرمایه انسانی را پیش از دیر شدن دریابیم
ماجرای دکتر رضا نیازمند، فراتر از سرگذشت یک مدیر بازنشسته است؛ یادآوری مسئولیتی بزرگ در برابر انسانها و آینده کشور است. باید موارد احتمالی تضییع حقوق در پروندههای قدیمی، با معیارهای روشن و منصفانه بررسی شود؛ حقوق بازنشستگان محترم شمرده شود و تجربه متخصصان، بهجای فراموشی، در خدمت توسعه کشور قرار گیرد.
شاید دردناکترین تصویر، همان مردی باشد که در نودسالگی، با وجود دشواریهای زندگی، هنوز میتوانست برای حل مسئلهای صنعتی نظر کارشناسی بدهد. او فقط یک نام در تاریخ مدیریت نبود؛ انسانی بود با سالها تجربه، دانش و امید؛ انسانی که میشد قدرش را زودتر دانست و اجازه نداد روزگار پیریاش با چنین رنجهایی همراه شود.
چه تلخ است اگر انسانی یک عمر دانش بیندوزد، برای آبادانی کشور تلاش کند و سرانجام، بهجای آرامش و احترام، با نگرانی و تنگدستی روزگار بگذراند. چه تلختر است اگر جوانی را به دلیل داوری شتابزده از فرصتهای زندگی محروم کنیم و سالها بعد، نام همنسلانش را در شمار فداکاران و شهیدان بشنویم.
تاریخ را باید خواند؛ نه برای زنده نگه داشتن کینهها، بلکه برای آنکه رنجهای گذشته تکرار نشوند. عدالت فقط در شعارهای بزرگ معنا پیدا نمیکند؛ گاهی در یک حقوق بازنشستگی، یک فرصت استخدام، یک حق تحصیل، یک پرونده منصفانه و یک تصمیم سنجیده تجلی مییابد.
به کجا چنین شتابان؟ اگر حاصل شتاب ما، از دست رفتن فرصتهای انسانها و پشیمانی سالهای بعد باشد، چه چیزی از آن باقی میماند جز خاطرهای تلخ و پرسشی بیپاسخ؟
بیایید پیش از آنکه دیر شود، قدر انسانها را بدانیم؛ پیش از آنکه متخصصی در تنهایی سالهای پیری فراموش شود، پیش از آنکه جوانی پشت درهای بسته بماند و پیش از آنکه خانوادهای در سکوت، بهای یک قضاوت نادرست را بپردازد.
زیرا سرانجام، آنچه از تاریخ باقی میماند، فقط نام انقلابها، مدیران و تصمیمگیرندگان نیست؛ سرنوشت انسانهایی است که در میان هیاهوی زمانه، دیده شدند یا از یاد رفتند.
چه مرثیهای تلختر از اینکه سالها بعد، به جای آنکه از خود بپرسیم چرا این انسانها را در زمان شایستهشان ندیدیم، تنها بر مزارشان یا در صفحات تاریخ، از بزرگی و فداکاریشان سخن بگوییم؟ عدالت یعنی پیش از آنکه دیر شود، انسان را ببینیم؛ حقش را بشناسیم و حرمتش را نگه داریم.