خبرگزاری آریا- در سوگ شهیدان گمنام و مادرانی که بیش از چهار دهه در انتظار بازگشت فرزندانشان ماندند. دردنامهای برای شهیدان گمنام؛ آنان که به خانه بازگشتند، اما نه به آغوش مادر...
به نام مادرانی که دهههاست در را به روی هر صدایی باز میکنند؛ شاید این بار صدای قدمهای فرزندشان باشد...
به گزارش خبرگزاری آریا از تبریز؛ امروز خبر آمدن یک شهید گمنام را شنیدیم؛ خبری که نمیدانیم چرا بهجای شادی، بغضی سنگین بر دلمان نشاند. بغض، راه گلویمان را بست و ذهنمان را به هزاران کیلومتر دورتر برد؛ به خانهای قدیمی، به مادری سالخورده و به پنجرهای که شاید هنوز هم هر صبح، به امید بازگشت فرزندش گشوده میشود.
با خود گفتیم: این شهید عزیز، فرزند کدام مادر جگرسوخته است؟ کدام پدر سالها با قاب عکسی از جوانی فرزندش زندگی کرد و سرانجام، حسرت دیدار دوباره او را با خود به خاک برد؟ این شهید، برادر کدام خواهری است که روزی برای عروسیاش رؤیاها در سر داشت و آرزو میکرد برادرش دست او را بگیرد و تا آستانه خانه بخت همراهیاش کند؟ برادر کدام برادری است که آرزو داشت روزی در جشن ازدواجش، برادرش در کنارش باشد، با هم بخندند، شادی کنند و عکس یادگاری بگیرند؟
اما چه بسیار جشنهایی که جای برادر در آنها خالی ماند؛ چه دستهایی که هرگز دست خواهر را نگرفتند و چه آغوشهایی که برای همیشه خالی ماندند...
ما امروز به استقبال پیکری میرویم که نامش را نمیدانیم؛ اما آیا لحظهای اندیشیدهایم که شاید مادری در گوشهای از این سرزمین، هنوز نام او را با بغض صدا میزند؟ شاید هنوز لباسهایش را نگه داشته، هنوز به عکسی کهنه خیره میشود و زیر لب میگوید: «پسرم! اگر میدانستم دیگر برنمیگردی، آن روز بیشتر در آغوشت میگرفتم.»
چه کسی میتواند معنای دههها انتظار را برای مادری توضیح دهد که هر بار صدای زنگ در را میشنود، قلبش از جا کنده میشود؟ چه کسی میداند شبهایی که این مادر با امید دیدار فرزندش سر بر بالین گذاشت، چگونه به صبح رسید؟ چه کسی میتواند به خواهری بگوید برادری که قرار بود تکیهگاه روزهای زندگیاش باشد، دیگر هرگز از راه نخواهد رسید؟
و چه بگوییم از پدری که در سکوت، داغ فرزند را به دوش کشید؛ پدری که شاید آخرین آرزویش شنیدن دوباره صدای «بابا» از زبان پسرش بود و سرانجام، با حسرت دیدار دوباره او چشم از جهان فروبست.
آه ای شهید گمنام! تو برای ما گمنامی، اما برای مادرت تمام جهان بودی؛ برای پدرت غرور خانه، برای خواهرت پناه روزهای سخت و برای برادرت نیمهای از وجودش.
ما گاهی چقدر آسان درباره خانواده شهدا قضاوت کردهایم! چه بیرحمانه و بیآنکه از رنجهای پنهانشان چیزی بدانیم، درباره سهمیهها، امتیازها و حمایتهای آنان سخن گفتهایم؛ گویی خود خواستهاند عزیزترین سرمایه زندگیشان را از دست بدهند و امروز نیز باید بابت حقوق و حمایتهایی که به آنان تعلق میگیرد، پاسخگو باشند!
نه! سخن از طلبکاری یا برتریجویی نیست؛ سخن از حرمت رنجی است که هیچکس حق ندارد آن را نادیده بگیرد. آیا انصاف است پیش از آنکه زخم یک خانواده را بشناسیم، بر آن نمک بپاشیم؟ آیا میتوان از امتیازات احتمالی سخن گفت، اما از شبهای بیخوابی مادر شهید، از جوانی ازدسترفته خواهرش و از پدری که با حسرت از دنیا رفت، هیچ نگفت؟
اگر از حقوق قانونی و حمایتهای خانواده شهدا سخن میگوییم، باید به یاد داشته باشیم که هیچ امتیازی نمیتواند جای خالی یک فرزند را در آغوش مادر پر کند. هیچ سهمیهای نمیتواند صدای برادری را به خانه بازگرداند و هیچ عنوان و منزلتی نمیتواند سالهای ازدسترفته یک خانواده را به آنان بازپس دهد.
خانواده شهید، پیش از هر عنوان و امتیازی، خانوادهای است که بهای سنگینترین فقدان را پرداخته است.
هنگامی که پیکر مطهر این شهید به دانشگاه آزاد اسلامی تبریز میرسد، کاش فقط گل نریزیم؛ کمی هم به خودمان نگاه کنیم. کاش بهجای آنکه صرفاً عکس بگیریم و چند جمله احساسی بنویسیم، از خود بپرسیم: ما با آرمانهایی که شهیدان برای آن جان دادند چه کردهایم؟ با صداقت، عدالت، انسانیت، همدلی و مسئولیتپذیری چه کردهایم؟
شهیدان نرفتند تا ما فقط نامشان را بر سردرها بنویسیم؛ آنان رفتند تا ارزشهایی که به خاطرشان از جان گذشتند، در زندگی ما زنده بمانند.
با آمدن این شهید گمنام به دانشگاه، شاید در گوشهای از این سرزمین، مادری دیگر توان برخاستن نداشته باشد؛ شاید پدرش سالهاست زیر خاک آرمیده و هرگز فرصت نکرده پیکر فرزندش را در آغوش بگیرد؛ شاید خواهری هنوز در جشنهای عروسی، جای خالی برادرش را در گوشه مجلس جستوجو میکند.
ای کاش میشد پیش از آنکه پیکر تو را به خاک بسپاریم، لحظهای تو را به خانهای ببریم که سالها چشمانتظارت بوده است؛ به آغوش مادری که شاید دیگر توان راه رفتن ندارد، اما هنوز دلش میخواهد فرزندش را یک بار دیگر در آغوش بگیرد.
ای کاش میشد به آن مادر گفت: «پسرت برگشته است؛ اما ببخش که این بار هم نمیتواند تو را در آغوش بگیرد.»
و چه جمله سنگینی است این بازگشت؛ بازگشت پسری که مادرش پیر شده، پدرش چشم از جهان فروبسته، خواهرش سالهاست بزرگ شده و برادرش تمام عمر با خاطره او زندگی کرده است.
شهید گمنام! ما امروز به استقبال تو میآییم، اما نمیدانیم چگونه به استقبال غم مادرت برویم.
بیا و در این دانشگاه، در میان جوانانی که شاید همسنوسال تو در روزهای رفتنت باشند، به ما یادآوری کن که پشت نام هر شهید، یک زندگی ناتمام، یک خانواده چشمانتظار و هزاران آرزوی بر بادرفته نهفته است.
ما به تو احترام میگذاریم؛ نه فقط به خاطر آنکه جانت را فدا کردی، بلکه به خاطر تمام اشکهایی که در نبودنت ریخته شد و لبخندهایی که با رفتنت از خانهها رخت بربست.
خدایا! به حرمت خون پاک شهیدان، دل مادران چشمانتظار را آرام کن؛ بر پدران و مادرانی که با حسرت از دنیا رفتند، رحمت فرما و به خواهران و برادرانی که سالها با جای خالی عزیزانشان زیستهاند، صبر و آرامش عطا کن.
و ما را از آنانی قرار مده که نام شهید را بر زبان میآورند، اما حرمت خانواده شهید را در رفتارشان فراموش میکنند.
شهید گمنام عزیز!
نامت را نمیدانیم؛ اما امروز در برابر عظمت ایثارت سر تعظیم فرود میآوریم.
تو شاید دیگر به آغوش مادرت بازنگردی، اما بدان که در این سرزمین، هنوز قلبهایی هستند که با شنیدن نام تو میلرزند و چشمهایی که بیاختیار بارانی میشوند.
سلام بر تو؛ ای فرزند گمنام ایران!
سلام بر مادری که سالهاست تو را در خواب میبیند.
سلام بر پدری که با حسرت دیدارت از دنیا رفت.
سلام بر خواهری که هنوز جای خالی برادرش را در تمام شادیهای زندگی احساس میکند.
و سلام بر همه آنان که رفتند تا ما بمانیم؛ اما مبادا بمانیم و فراموش کنیم...
همرزمانت؛ از نسل رزمندگان و جانبازان هشت سال دفاع مقدس:
دکتر جعفر پورجعفر؛ جانباز 70 درصد دوران دفاع مقدس
بهمن محمدپور؛ رزمنده و جانباز مهندسی رزمی سپاه عاشورا
محمدرضا ایازی؛ رزمنده و جانباز دوران هشت سال دفاع مقدس، دهه 1360
سه بازمانده قافله ایثار؛ با بغضی مشترک و دلی همچنان همراه شهیدان...
