خبرگزاری آریا- یادداشت عضو هیات علمی دانشگاه مازندران با عنوان، اگر مازندران زبان داشت، به مردمانش چه میگفت؟
به گزارش خبرنگارآریادرشهرستان بابلسر، دکتر سید قاسم حسنی، عضو هیات علمی دانشکده علوم انسانی و اجتماعی و دانشیار مردمشناسی دانشگاه در یادداشتی با عنوان" نامهای از سرزمین مازندران، اگر مازندران زبان داشت، به مردمانش چه میگفت؟" که به مناسبت هفته مازندران منتشر شد، به تبیین انتظارات مازندران و ناملایمات مردم در حق آن پرداخت.
متن کامل این یادداشت را در زیر مشاهده میکنید:
نامهای از سرزمین مازندران
اگر مازندران زبان داشت، به مردمانش چه میگفت؟
به مناسبت هفته و روز ملی مازندران؛ از زبان سرزمینی که هنوز نفس میکشد، اما نفسهایش دیگر شبیه گذشته نیست.
به مازندرانی ها به شماهایی که مرا خانه نامیدین، اما گاهی چنان با من رفتار کردین که گویی مهمانی چندروزهای در سرزمینی بیصاحب هستین به شماها که نام مرا بر زبان میآورین، به کوههایم میبالین، از جنگلهایم تصویر میگیرین، کنار دریایم قدم میزنین و در وصف زیباییام شعر میخوانین، اما شاید کمتر از خود پرسیده باشین که در پشت این همه زیبایی، چه چیزی در حال ازدسترفتن است.
من مازندرانم نه فقط آن خطهای که در نقشهها میان کوه و دریا محصور شده است؛ نه فقط جنگلهای انبوه، شالیزارهای سبز، باغهای مرکبات، کوهستانهای مهگرفته و ساحلهای پررفتوآمد. من مجموعهای از زندگیهای بههمپیوستهام؛ از ریشههایی که در تاریکی خاک به جستوجوی آباند تا پرندگانی که مسیرهای آسمان را به خاطر دارند از ماهیانی که روزگاری رودخانهها را به حرکت درمیآوردند تا چشمههایی که بیهیچ ادعایی، سالها تشنگی مردمان را فرو مینشاندند.من سرزمین آب و رویش بودم؛ سرزمینی که در آن، زندگی فقط در قامت انسان ظاهر نمیشد. هر درخت، هر پرنده، هر حشره، هر ماهی، هر چشمه و هر برگ، سهمی از بودن داشت. زندگی در من، جمع سادهای از موجودات نبود رابطهای بود میان آب و خاک، جنگل و رود، پرنده و درخت، انسان و زمین. چیزی که شما امروز آن را در زبان دانش و دانشگاه، شبکه حیات یا پیوندهای بومشناختی مینامید، من قرنها در تن خود تجربه کرده بودم.
اما بگذار از روزهایی برایت بگویم که شاید در خاطره برخی از شما هنوز زندهاند. روزگاری که زندگی در من فراوانتر بود.روزی را به خاطر دارم که صبحهایم با صدای پرندگان آغاز میشد. هنوز خورشید به تمامی از پشت کوه سر برنیاورده بود که صداها از میان درختان، باغها و حاشیه رودخانهها بلند میشدند. پرندگان فقط آواز نمیخواندند حضورشان نشانهای از پیوستگی زندگی بود. در شاخهها خانه داشتند، بر فراز آب پرواز میکردند، در زمین غذا میجستند و با رفتوآمد خود، بخشی از نظم نادیدنی طبیعت مرا میساختند.چشمههایم جاری بودند. آب از دل سنگ بیرون میآمد، از میان علفها عبور میکرد و به جویبارها میپیوست. رودخانههایم تنها مجرای عبور آب نبودند؛ راههای زندگی بودند. ماهیها در آنها رفتوآمد داشتند، حاشیههایشان پناهگاه جانوران بود و آبشان به باغها، کشتزارها و زندگی مردم میرسید.درختانم فقط سایه نمیدادند. ریشههایشان خاک را نگه میداشت، برگهایشان هوا را تازه میکرد و شاخههایشان پناهگاه پرندگانی بود که نام بسیاری از آنها را شاید نسل امروز دیگر نمیداند.در روستاهایم، انسان هنوز خود را کاملاً جدا از طبیعت نمیدانست. فصلها در زندگیاش معنا داشتند. باران، برف، شکوفه، رسیدن محصول، کوچ پرندگان و رویش گیاهان، تنها پدیدههایی بیرون از زندگی نبودند در تنظیم کار، خوراک، مناسبات اجتماعی، آیینها و حافظه او حضور داشتند.به یاد دارم که چگونه برخی از شما، در نوجوانی، کنار رودخانه میایستادید و حرکت ماهیها را در آب تماشا میکردید چگونه نام گیاهان را از پدران و مادرانتان میآموختید چگونه مسیر چشمهها را میشناختید و از صدای پرندگان میفهمیدید که صبح از راه رسیده است.آن روزها را به یاد دارم نه از آن رو که همهچیز بینقص بود، بلکه از آن رو که میان انسان و دیگر ساکنان این سرزمین، هنوز رشتههایی از شناخت، نیاز، احترام و همزیستی برقرار بود.اکنون اما گاهی در همان مکانها میایستم و نمیدانم آن صداها به کجا رفتهاند.به قول یکی از شاعران شما فخرالدین عراقی در قرن هفتم هجری قمری که سروده بود "کجا افتاد آن مجنون، در این دوران نمیدانم!"
من جنگلهایم را فقط با تعداد درختان نمیشناسم. جنگل برای من مجموعهای از روابط است خاک و ریشه، قارچ و درخت، حشره و پرنده، نور و رطوبت، زادآوری و پوسیدگی، مرگ و رویش دوباره.جنگل، انبار چوب نیست منظرهای برای ثبت عکسهای یادگاری نیست زمینی خالی برای آن نیست که هرکس به تناسب نیاز و منفعت خود چیزی بر آن بنا کند.جنگل، جهانی از زندگی است که انسان تنها یکی از ساکنان آن است.اما چه بر سر من آمده است؟ درختانی قطع شدند، زمینهایی تغییر کاربری دادند، راههایی به دل جنگل گشوده شدند و ساختوسازها، گاه بیاعتنا به منطق زیستی این سرزمین، پیش رفتند. در بعضی نقاط، آنچه روزگاری پیوستگی جنگل بود، به قطعاتی پراکنده و جدا از هم تبدیل شد. در جاهایی دیگر، صدای ماشینها جای سکوت نسبی جنگل را گرفت.آیا میدانی وقتی درختی از میان میرود، فقط یک تنه از زمین حذف نمیشود؟ با آن، بخشی از زیستگاه، بخشی از حافظه مکانی، بخشی از امکان زادآوری و بخشی از روابط میان گونهها نیز آسیب میبیند. به قول یکی از پیشگویی های شما انسان ها در سرخ پوستان کری تنها زمانی که آخرین درخت قطع شده باشد، آخرین ماهی صید شده باشد و آخرین رودخانه مسموم شده باشد، درخواهیم یافت که پول را نمیتوان خورد.و من از تو میپرسم: وقتی هنوز از جنگل سخن میگویی، آیا به آنچه در زیر سایه درختان رخ میدهد نیز میاندیشی؟ به خاکی که دیگر توان نگهداری آب ندارد؟ به گونههایی که دیگر پناهگاه پیشین خود را نمییابند؟ به راههایی که میان زیستگاهها فاصله انداختهاند؟من از تو نمیخواهم که هرگز به جنگل نزدیک نشوی میخواهم وقتی به من نزدیک میشوی، بدانی وارد خانه موجودات دیگری شدهای.
من رودخانههایی دارم که روزگاری با صدای آب شناخته میشدند. صدای عبور آب از سنگها، پیچیدن جریان در میان درختان و رسیدن آن به دشتها، بخشی از موسیقی زندگی من بود.اکنون برخی از آن صداها ضعیف شدهاند. در بعضی مسیرها، آب با فاضلاب، پسماند و آلودگیهای گوناگون روبهروست؛ در بعضی دیگر، برداشتهای بیرویه، مداخلات انسانی و تغییر مسیرها، جریان طبیعی رودخانه را دگرگون کردهاند.من از زبان رودخانهام برایت مینویسم: من روزگاری راه بودم، نه فقط برای آب، که برای زندگی. ماهی از من عبور میکرد، پرنده بر ساحلم فرود میآمد، گیاه در کنارهام میرویید و انسان از من بهره میبرد. من میان کوه و دشت پیوند برقرار میکردم. اما اکنون گاهی به مسیری تبدیل شدهام که آب در آن هست یا مثل رودخانه بابل رود شما کم آب شده ام .مرا با یک مجرای بتنی اشتباه نگیر. من فقط آب نیستم رابطهای هستم میان سرچشمه، خاک، دشت، دریا و همه موجوداتی که به من وابستهاند.و دریا... دریای من نیز حرفهایی دارد.دریایی که روزگاری افقش برای انسان نشانه گشودگی و بیکرانگی بود، اکنون بار سنگین آلودگی، پسماند، پساب و فشارهای ناشی از فعالیتهای انسانی را تحمل میکند. ساحلهایش در بسیاری از نقاط زیر فشار ساختوساز، تصرف و بهرهبرداری ناپایدار قرار گرفتهاند. زیستگاههای ساحلی و آبزیان نیز از این دگرگونیها برکنار نماندهاند.دریا را به منظرهای برای تماشای غروب تقلیل نده. دریا یک جهان زنده است؛ جهانی که سلامت آن به رودخانهها، تالابها، جنگلها، سواحل و شیوه زندگی شما وابسته است.من از تو میپرسم: آیا هنوز صدای رودخانه را میشنوی؟ آیا هنوز دریا را میبینی، یا فقط تصویر خودت را در آینه آن جستوجو میکنی؟
آنان که دیگر صدایشان را نمیشنوم.انسان عزیز!تو از انقراض گونهها در کتابها میخوانی، از کاهش تنوع زیستی در گزارشها آگاه میشوی و در همایشها درباره اهمیت حفاظت از طبیعت سخن میگویی. اما من این فقدان را در تن خود احساس میکنم.برای من، ناپدیدشدن یک پرنده فقط کمشدن یک نام از فهرست گونهها نیست کجاست آن انواع پرنده ای که در سه چهار دهه قبل در روستاهای شما بود و برای هر یک نام هایی داشتی از بین رفتن همه اینها خاموششدن صدایی است که بخشی از صبحهای مرا میساخت. کمشدن ماهیها فقط کاهش یک ذخیره طبیعی نیست؛ گسستهشدن رابطهای است که میان رودخانه، آبزیان، پرندگان و معیشت انسان برقرار بود. از میان رفتن یک گونه گیاهی نیز فقط حذف یک عنصر از پوشش گیاهی نیست؛ گاهی محوشدن دانشی است که مردم درباره آن گیاه، کاربردش، فصل رویش و جایگاهش در زندگی روزمره داشتند.
به یاد دارم پرندگانی را که بر فراز کشتزارها و آبگیرها پرواز میکردند. به یاد دارم ماهیانی را که در رودخانهها حضور داشتند. به یاد دارم گیاهانی را که در حاشیه چشمهها و مسیرهای مرطوب میروییدند و نامشان در زبان مردم زنده بود.امروز برخی از این صداها کمتر شنیده میشوند، برخی از آن گونهها در زیستگاههای پیشین حضور کمتری دارند و برخی دیگر در معرض تهدید قرار گرفتهاند. همه این دگرگونیها را نمیتوان به یک عامل نسبت داد؛ تغییر کاربری زمین، تخریب و تکهتکهشدن زیستگاهها، آلودگی، برداشت بیرویه منابع، تغییرات اقلیمی و شیوههای ناپایدار بهرهبرداری، در نقاط مختلف سهمهای متفاوتی در این وضعیت دارند.اما چیزی که مرا بیشتر از همه نگران میکند، عادیشدن فقدان است.وقتی نسلی دیگر نداند که در روستای او چه پرندگانی زندگی میکردند، وقتی کودکی هرگز ماهی رودخانه محل زندگیاش را ندیده باشد، وقتی چشمهای که روزگاری بخشی از زندگی جمعی مردم بود به خاطرهای مبهم تبدیل شود، آنگاه فقدان فقط در طبیعت اتفاق نیفتاده است در حافظه فرهنگی و تجربه زیسته مردم نیز رخ داده است.من از خاموشی گونهها میترسم، اما از خاموشی حافظه شما نیز میترسم.
مرا دوست دارید یا فقط زیباییام را؟این پرسش را بارها از خود پرسیدهام.شما از زیبایی من سخن میگویید. از سرسبزی جنگلهایم، از ساحل دریایم، از هوای کوهستانم، از باغها و شالیزارهایم. تصاویرم را منتشر میکنید و نامم را در تبلیغات گردشگری به کار میبرید. برای تعطیلات به سوی من میآیید و گاهی از اینکه هنوز بخشی از زیباییهایم باقی مانده است، احساس رضایت میکنید.اما آیا دوستداشتن یک سرزمین به معنای لذتبردن از منظرههای آن است؟آیا میتوان جنگل را دوست داشت و همزمان در برابر تخریب زیستگاههای آن بیتفاوت ماند؟ آیا میتوان از دریا ستایش کرد و زباله را به ساحلش سپرد؟ آیا میتوان از روستا سخن گفت و در برابر تغییر کاربری زمینهای کشاورزی، نابودی چشمهها و از میان رفتن فضاهای جمعی سکوت کرد؟من از گردشگر، مسافر، ساکن تازهوارد، سرمایهگذار، کشاورز، مدیر، سیاستگذار و دانشگاهی، هرکدام به تناسب جایگاهشان، پرسشی دارم: سهم شما در آینده این سرزمین چیست؟من با آمدن انسانها مخالف نیستم؛ با زندگی، رفتوآمد، گردشگری و آبادانی نیز بیگانه نیستم. اما آبادانی اگر به بهای فرسایش بنیانهای حیات من تمام شود، چه نامی باید بر آن گذاشت؟خانهای که برای ساختنش چشمهای را میپوشانند، باغی را از میان میبرند یا مسیر آب را تغییر میدهند، شاید برای کسی ارزش اقتصادی داشته باشد، اما آیا میتوان هزینههای زیستی و اجتماعی آن را نادیده گرفت؟من نمیخواهم میان انسان و طبیعت دیواری کشیده شود. انسان بخشی از من است درست همانگونه که آب، خاک، جنگل و دیگر گونهها بخشی از زندگی او هستند. مسئله من نفی نیازهای انسان نیست مسئله، بازاندیشی در شیوه برآوردن این نیازهاست.
آنچه از تو میخواهم..من از تو معجزه نمیخواهم. از تو نمیخواهم که به گذشته بازگردی گذشته بازنمیگردد و هیچ سرزمینی دقیقاً همان چیزی نمیشود که بوده است. من حتی نمیخواهم که هر تغییری را دشمن خود بدانی. طبیعت نیز در حال تغییر است و زندگی بدون تغییر معنا ندارد.اما از تو میخواهم میان تغییر و ویرانی تفاوت بگذاری میان توسعه و مصرف بیپایان منابع میان آبادانی و تصرف میان بهرهبرداری و نابودی.از تو میخواهم پیش از آنکه چشمهای را در زیر خاک و بتن پنهان کنی، از خود بپرسی چه روابطی با آن چشمه زنده بودهاند.پیش از آنکه درختی را قطع کنی، به خانههایی فکر کنی که بر شاخهها و ریشههای آن استوار بودهاند.پیش از آنکه رودخانهای را به مسیر عبور پساب تبدیل کنی، به ماهیانی بیندیشی که در آن زندگی میکردند و مردمانی که حیاتشان با جریان آب پیوند داشت.از تو میخواهم طبیعت را از حاشیه تصمیمهای توسعهای به متن آنها بازگردانی. به جای آنکه پس از تخریب، به فکر جبران خسارت باشی، از ابتدا اجازه ندهی که آسیبهای جبرانناپذیر رخ دهند.از مدیران و سیاستگذاران میخواهم که طبیعت را در محاسبات کوتاهمدت اقتصادی خلاصه نکنند؛ از دانشگاهیان میخواهم که دانش خود را از دیوارهای دانشگاه بیرون ببرند و در کنار مردم، برای فهم و حل مسائل سرزمین گام بردارند؛ از رسانهها میخواهم که به جای بازنمایی صرف زیباییها، درباره آنچه در حال ازدسترفتن است نیز سخن بگویند؛ و از مردم میخواهم که حافظان آگاه سرزمین خود باشند.اما بیش از همه، از تو میخواهم دوباره یاد بگیری که تنها ساکن این خانه نیستی.
من هنوز امید دارم..با همه آنچه بر من گذشته است، هنوز صبحهایی هست که پرندهای بر شاخه درختی آواز میخواند هنوز چشمههایی هستند که از دل زمین میجوشند هنوز رودخانههایی هستند که میتوانند دوباره جان بگیرند؛ هنوز درختانی هستند که سایهشان را دریغ نکردهاند و هنوز مردمانی هستند که نام گیاهان، صدای پرندگان، مسیر آبها و خاطره مکانهای قدیمی را به یاد دارند.هنوز کودکانی هستند که میتوانند معنای همزیستی را بیاموزند، اگر فرصت دیدن و شناختن جهان زنده پیرامون خود را داشته باشند.من نمیخواهم تنها در خاطرات شما زندگی کنم. نمیخواهم روزی در کتابها، عکسهای قدیمی و روایتهای حسرتآلودتان خلاصه شوم. نمیخواهم فرزندان شما برای دیدن آنچه روزگاری در این سرزمین وجود داشت، فقط به آرشیو تصاویر نسل شما مراجعه کنند.من میخواهم آینده داشته باشم آیندهای که در آن رودخانه هنوز رودخانه باشد، جنگل فقط نامی در نقشه نباشد، پرندگان سهمی از آسمان داشته باشند (نه این که موقع مهاجرت پرندگان به یکی از شهرهای شما این همه دام برایشان پهن کنید)، چشمهها در زیر خاک و بتن مدفون نشوند و دریا همچنان امکان زندگی برای هزاران گونه(نه سرگذشت فوک کاسپی) را فراهم کند.میخواهم کودک مازندرانی بتواند روزی کنار رودخانه بایستد و همان شگفتی را تجربه کند که نسلهای پیش از او تجربه کردهاند؛ بتواند نام یک پرنده را بداند، گیاهی را از روی برگش بشناسد، صدای جریان آب را بشنود و بفهمد که انسان برای زندگی به جهانی بزرگتر از خود وابسته است.من به بازگشت به گذشته دعوتت نمیکنم تو را به ساختن آیندهای فرامیخوانم که در آن، دیگر گونههای زنده نیز حق بودن داشته باشند.
و در پایان، بگذار چیزی را به تو بگویم هرگاه از من سخن میگویی، از زیباییهایم یاد میکنی از جنگل، دریا، کوه، شالیزار و باران. اما این بار، هنگام نام بردن از من، لحظهای مکث کن و به چیزهایی بیندیش که دیگر نیستند به پرندهای که دیگر صدایش را نمیشنوی، به چشمهای که دیگر جاری نیست، به ماهیای که دیگر در رودخانه پیدا نمیشود، به درختی که جای آن خانهای بنا شده و به مکانی که روزگاری بخشی از زندگی جمعی مردم بود و اکنون تنها در حافظه آنان باقی مانده است.اینها نیز مازندران بودند؛ شاید بیش از آنچه تصور میکنی.من از تو نمیخواهم برایم گریه کنی. از تو میخواهم مرا بشناسی نه آنگونه که در قاب عکسها دیده میشوم، بلکه آنگونه که در پیوندهای زندگیام وجود دارم.من از تو نمیخواهم فقط روزی را به نامم جشن بگیری. از تو میخواهم برای روزهای پس از جشن نیز مسئولیتی بر عهده بگیری. زیرا روز ملی من فقط یادآوری گذشته پرافتخارم نیست، فرصتی است برای اندیشیدن به سرنوشتی که هنوز میتوان آن را تغییر داد.
من مازندرانم، سرزمینی که هنوز نفس میکشد، اما نمیدانم این نفسها تا چه زمانی توان همراهی با بیاعتنایی شما را خواهند داشت.اگر روزی فرزندان شما از شما پرسیدند که پرندگان کجا رفتند، چرا چشمهها خشکیدند، ماهیهای رودخانه چه شدند و جنگلها چرا دیگر شبیه گذشته نیستند، چه پاسخی خواهید داشت؟من هنوز منتظرم که پیش از آن روز، پاسخی درخور برای این پرسشها پیدا کنید.با امید به آنکه دوباره مرا نه فقط سرزمین خود، بلکه خانه مشترک همه زندگی بدانید.
مازندران را زمانی از دست میدهیم که پیش از نابودی طبیعتش، توانایی دیدن، شناختن و احساس مسئولیت در برابر آن را از دست داده باشیم.
از طرف مازندران؛سرزمینی که هنوز میخواهد زنده بماند.