
خبرگزاری آریا -تاریخ خاورمیانه پر است از جنگهایی که آغازشان آسانتر از پایانشان بوده است. از حمله عراق به ایران در سال 1359 تا مداخلات نظامی آمریکا در افغانستان و عراق، یک الگوی تکرارشونده وجود دارد: قدرتهای بزرگ معمولاً میتوانند زمان آغاز یک جنگ را تعیین کنند، اما الزاماً نمیتوانند زمان، شکل و هزینه پایان آن را تعیین کنند.
به گزارش خبرگزاری آریا به تحقیق و تحلیل سید وحید موسوی،در پاسخ به ادعای وال استریت ژورنال،در رابطه با ایران،پیشدرآمد تاریخی؛ معادلهای که از 31 شهریور 1359 آغاز شد.
برای فهم «معمای ایران» باید به 31 شهریور 1359 بازگشت؛ روزی که عراق با پشتیبانی گسترده تسلیحاتی، مالی و اطلاعاتی قدرتهای خارجی، جنگی تمامعیار را علیه ایران آغاز کرد. صدام تصور میکرد کشوری که تازه انقلاب کرده و درگیر آشفتگیهای داخلی است، در مدت کوتاهی از پا درمیآید؛ اما جنگ هشتساله برخلاف این محاسبه پایان یافت: ایران ماند و عراق، با وجود حمایت خارجی، به هدف اصلی خود نرسید.
چهار دهه بعد، همان خطای محاسباتی در شکلی مدرنتر تکرار شد؛ اینبار با تحریم، فشار حداکثری، جنگ شناختی و در نهایت رویارویی مستقیم. جنگ 12روزه، از 23 خرداد تا 3 تیر 1404، آزمون جدی توان دفاعی و بازدارندگی ایران بود؛ آزمونی که نشان داد برتری هوایی و فناوری نظامی، الزاماً به معنای توان تحمیل اراده سیاسی نیست.
ایران در این چهار دهه، از کشوری که برای تأمین تجهیزات نظامی خود به خارج وابسته بود، به بازیگری با توان موشکی، پهپادی، پدافندی و ظرفیتهای نامتقارن تبدیل شده است؛ قدرتی که شاید نتوان آن را با معیارهای قدرتهای بزرگ سنجید، اما هزینه رویارویی مستقیم با آن را بهطور محسوسی بالا برده است.
اکنون معادله تغییر کرده است؛ ایران دیگر صرفاً هدف یک جنگ نیست، بلکه خود به بخشی تعیینکننده از معادله جنگ تبدیل شده است.
ایران نیز در چهار دهه گذشته بارها در مرکز همین محاسبات قرار گرفته است؛ کشوری که از جنگ هشتساله با عراق تا تحریمهای گسترده، ترور فرماندهان و دانشمندان، فشارهای اقتصادی و رویاروییهای مستقیم و غیرمستقیم با آمریکا و اسرائیل، به یکی از پیچیدهترین پروندههای امنیتی غرب تبدیل شده است.
مسئله ایران اما هیچگاه صرفاً یک مسئله نظامی نبوده است. جغرافیا، انرژی، جمعیت، موقعیت ژئوپلیتیکی، عمق راهبردی، توان موشکی و پهپادی، شبکه شرکای منطقهای و مهمتر از همه ساختار سیاسی و اجتماعی ایران، مجموعهای از متغیرها را شکل دادهاند که تصمیمگیری درباره جنگ با تهران را بسیار دشوارتر از یک عملیات نظامی کلاسیک میکند.
از همینجاست که «معمای ایرانی» شکل میگیرد:
ایران را نمیتوان نادیده گرفت، اما مهار آن نیز با ابزار نظامی صرف، آنگونه که در برخی محاسبات اولیه تصور میشود، آسان نیست.یک خطای قدیمی؛ تصور اینکه برتری نظامی مساوی پیروزی سیاسی است .یکی از مهمترین خطاهای راهبردی در جنگهای معاصر، یکی دانستن برتری نظامی با پیروزی سیاسی است.
قدرت هوایی آمریکا و متحدانش میتواند زیرساختهای نظامی یک کشور را هدف قرار دهد، سامانههای دفاعی را تضعیف کند و هزینههای سنگینی به طرف مقابل تحمیل کند؛ اما هیچیک از این اقدامات بهتنهایی تضمینکننده تغییر رفتار سیاسی یا فروپاشی یک نظام نیست.
تجربه عراق و افغانستان دقیقاً همین واقعیت را به نمایش گذاشت. ارتشها شکست خوردند، اما مسئله اصلی پس از پایان عملیات نظامی آغاز شد: چه کسی حکومت میکند؟ جامعه چگونه واکنش نشان میدهد؟ ساختار قدرت چگونه بازسازی میشود؟ و هزینه حفظ نظم جدید بر عهده چه کسی خواهد بود؟
ایران از این منظر پروندهای متفاوت و بهمراتب پیچیدهتر و سخت تر است و این روزها به رویدادی تا حد المکان غیر ممکن رسیده است.
کشوری با وسعت جغرافیایی قابل توجه، جمعیتی بزرگ، ساختارهای نظامی و امنیتی چندلایه، ظرفیت تولید داخلی تسلیحات و سابقه طولانی در مدیریت بحران، حتی در صورت تحمل خسارت نظامی گسترده، الزاماً به معنای فروپاشی سیاسی نیست.
به همین دلیل، اگر هدف یک جنگ صرفاً تخریب توان نظامی باشد، محاسبه یک چیز است؛ اما اگر هدف تغییر رفتار یا تغییر نظام سیاسی باشد، محاسبه کاملاً تغییر میکند.و این همان نقطهای است که فاصله میان «پیروزی در میدان» و «پیروزی در راهبرد» آشکار میشود.
ایران؛ از «تهدید قابل مهار» تا «قدرت بازدارنده»
آنچه در سالهای اخیر تغییر کرده، صرفاً حجم تجهیزات نظامی ایران نیست؛ بلکه منطق استفاده از قدرت نیز تغییر کرده است.ایران بهجای تلاش برای رقابت مستقیم با ایالات متحده در حوزهای که برتری آشکار با واشنگتن است، بخش مهمی از راهبرد خود را بر ابزارهای نامتقارن بنا کرده است.موشکهای بالستیک، پهپادها، توان دریایی نامتقارن، جنگ الکترونیک، ظرفیتهای منطقهای و قابلیت ایجاد اختلال در مسیرهای حیاتی انرژی، بخشی از همین معماری هستند.
این راهبرد یک پیام ساده دارد:
اگر نمیتوانی با قدرت برتر دشمن در همه حوزهها برابر شوی، باید هزینه استفاده او از قدرتش را افزایش دهی.در چنین شرایطی، حتی برتری هوایی نیز الزاماً به معنای آزادی عمل کامل نیست.
چرا؟
چون جنگ صرفاً با تعداد جنگندهها و بمبها تعیین نمیشود. اگر طرف مقابل بتواند هزینههای اقتصادی، امنیتی، سیاسی و انرژی جنگ را افزایش دهد، معادله از «چه کسی قویتر است؟» به «چه کسی میتواند هزینه بیشتری را تحمل کند؟» تغییر میکند.
این همان نقطهای است که جنگ به یک رقابت فرسایشی تبدیل میشود.
تنگه هرمز؛ نقطهای که جغرافیا به سلاح تبدیل میشود
در این میان، جغرافیای ایران یک مزیت استراتژیک کمنظیر ایجاد میکند.تنگه هرمز صرفاً یک آبراه نیست؛ یکی از حساسترین گلوگاههای انرژی جهان است.هرگونه اختلال جدی در امنیت این مسیر، فقط مسئلهای میان ایران و آمریکا نخواهد بود. اثر آن میتواند به قیمت نفت، بیمه کشتیرانی، هزینه حملونقل، بازارهای مالی و در نهایت زندگی اقتصادی میلیونها نفر در سراسر جهان منتقل شود.
گزارشهای منتشرشده در جریان درگیریهای سال 2026 نیز نشان دادهاند که نگرانی درباره امنیت عبور کشتیها و افزایش هزینه حملونقل دریایی، به یکی از مؤلفههای اصلی فشار اقتصادی جنگ تبدیل شده است.
اینجاست که یک نکته مهم خود را نشان میدهد:
ایران برای اثرگذاری بر معادله جهانی انرژی، الزاماً نیازی به نابودی زیرساختهای نفتی ندارد؛ کافی است ریسک عبور انرژی را افزایش دهد.در سیاست بینالملل، گاهی «توان ایجاد اختلال» از «توان نابودی» مهمتر است.
چرا رؤیای «فشار بیشینه» به سادگی نتیجه نمیدهد؟
در بخشی از محاسبات سیاسی آمریکا، فشار اقتصادی و نظامی قرار بود شکاف میان دولت و جامعه ایران را به نقطهای برساند که ساختار سیاسی کشور از درون دچار فروپاشی شود.
اما این فرض یک مشکل اساسی دارد:
جامعهای که تحت فشار خارجی قرار میگیرد، الزاماً به سمت فروپاشی سیاسی حرکت نمیکند.
گاهی نتیجه معکوس است.
تهدید خارجی میتواند بخشی از اختلافات داخلی را موقتاً تحتالشعاع قرار دهد و مسئله «دولت» را به مسئله «کشور» تبدیل کند.این بدان معنا نیست که جامعه ایران فاقد نارضایتی یا اختلافات داخلی است؛ چنین ادعایی از نظر تحلیلی قابل دفاع نیست. مسئله این است که نارضایتی اجتماعی لزوماً مساوی با آمادگی برای تغییر رژیم از مسیر جنگ خارجی نیست.در واقع، یکی از دشوارترین محاسبات برای طراحان جنگ این است که میان «نارضایتی از حکومت» و «پذیرش مداخله خارجی» فاصله بسیار بزرگی وجود دارد.
مسئله اصلی واشنگتن؛ جنگ چگونه تمام میشود؟
این شاید مهمترین پرسش کل پرونده باشد.شروع جنگ معمولاً با یک هدف مشخص تعریف میشود:تضعیف برنامه هستهای، نابودی توان موشکی، کاهش نفوذ منطقهای یا وادار کردن ایران به پذیرش یک توافق.اما پایان جنگ بهمراتب پیچیدهتر است.
اگر ایران تسلیم کامل نشود، آیا آمریکا باید جنگ را ادامه دهد؟
اگر ادامه دهد، تا کجا؟
اگر نیروهای زمینی وارد شوند، هزینه اشغال و اداره سرزمین را چه کسی میپردازد؟
اگر نظام سیاسی ایران پابرجا بماند، چه اتفاقی برای بازدارندگی آمریکا در منطقه رخ میدهد؟
و اگر ساختار سیاسی ایران فروبپاشد، چه کسی تضمین میکند نتیجه، حکومتی باثبات و همسو با منافع واشنگتن باشد؟
اینها پرسشهایی نیستند که با برتری هوایی پاسخ داده شوند.به همین دلیل، حتی اگر روایت منسوب به والاستریت ژورنال درباره باقی ماندن ساختار سیاسی ایران و کاهش حضور آمریکا در خلیج فارس را بهعنوان یک سناریو در نظر بگیریم، نکته اصلی آن نه «پیروزی ایران» است و نه «شکست آمریکا»؛ بلکه ناتوانی هر دو طرف در تحمیل کامل اراده خود است.
معمای واقعی؛ پیروزی بدون پایان و پایان بدون پیروزیجنگهای قرن بیستویکم بیش از آنکه با مراسم تسلیم پایان پیدا کنند، با تغییر محاسبات طرفین پایان مییابند.ممکن است یک طرف بخش بزرگی از توان نظامی طرف مقابل را منهدم کند، اما نتواند اهداف سیاسی خود را محقق کند.ممکن است طرف دیگر خسارتهای سنگینی متحمل شود، اما بتواند ساختار سیاسی خود را حفظ کند و در نهایت از ادامه جنگ جلوگیری کند.در چنین وضعیتی، مفهوم سنتی «برنده و بازنده» دیگر چندان دقیق نیست.آنچه باقی میماند، موازنه جدید قدرت است.
اگر واشنگتن در نهایت به این نتیجه برسد که ادامه جنگ هزینهای بیشتر از منافع آن دارد، کاهش حضور نظامی در منطقه لزوماً به معنای شکست نظامی آمریکا نیست؛ همانطور که باقی ماندن ساختار سیاسی ایران نیز لزوماً به معنای پیروزی کامل تهران نخواهد بود.
اما یک واقعیت راهبردی را نمیتوان نادیده گرفت:هر جنگی که با هدف تغییر موازنه آغاز شود، اگر نتواند اراده سیاسی طرف مقابل را بشکند، در نهایت خودش بخشی از موازنه جدید را میسازد.ایران چرا برای آمریکا «مسئلهای متفاوت» است؟ایران نه عراق است، نه افغانستان و نه یک بازیگر کوچک منطقهای.ایران همزمان یک کشور، یک قدرت منطقهای، یک بازیگر انرژی، یک قدرت موشکی و یک مرکز مهم ژئوپلیتیکی است.به همین دلیل، برخورد با تهران همواره با یک تناقض همراه بوده است:واشنگتن خواهان محدود کردن قدرت ایران است، اما ابزارهای محدودسازی میتوانند هزینههای متقابل ایجاد کنند.تحریم میتواند اقتصاد ایران را تحت فشار قرار دهد، اما در عین حال انگیزه خودکفایی و سازوکارهای دور زدن تحریم را افزایش دهد.
حمله نظامی میتواند زیرساختهایی را نابود کند، اما در مقابل میتواند انگیزه بازسازی توان بازدارندگی را بیشتر کند.
فشار سیاسی میتواند شکاف ایجاد کند، اما تهدید خارجی میتواند بخشی از جامعه را حول مسئله امنیت ملی جمع کند.و همین تناقض، «معمای ایران» را ساخته است.آنچه واشنگتن باید از ایران بفهمداشتباه اصلی در تحلیل ایران، نگاه کردن به آن با عینک یک پرونده صرفاً امنیتی است.ایران را نمیتوان فقط با تعداد موشکها، میزان تولید نفت، حجم تحریمها یا قدرت نیروی هوایی سنجید.بخش مهمی از قدرت ایران در توانایی آن برای تحمیل هزینه و تغییر محاسبه طرف مقابل نهفته است.بازدارندگی دقیقاً همین است.بازدارندگی به این معنا نیست که یک کشور شکستناپذیر است؛ بلکه به این معناست که هزینه شکست دادن آن آنقدر بالاست که دشمن در نقطهای مجبور میشود درباره ادامه مسیر خود تجدیدنظر کند.این همان نقطهای است که جنگ از «نبرد نظامی» به «نبرد ارادهها» تبدیل میشود.
پایان این تحقیق و تحریر، معمای ایرانی هنوز حل نشده است اگر روایت مطرحشده درباره ارزیابیهای جدید در واشنگتن را کنار تحولات چند ماه اخیر بگذاریم، یک نتیجه مهم به دست میآید:تصویر ایران بهعنوان کشوری که میتوان با چند موج حمله نظامی آن را وادار به تسلیم یا تغییر سیاسی کرد، با واقعیت پیچیدهتری روبهرو شده است.اما از سوی دیگر، نباید در دام روایت معکوس نیز افتاد.ایران نیز با یک جنگ فرسایشی بدون هزینه مواجه نیست.خسارت نظامی، فشار اقتصادی، اختلال در زیرساختها، فشار اجتماعی و هزینههای بلندمدت امنیتی، واقعیتهایی هستند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت.بنابراین مسئله اصلی نه این است که «چه کسی پیروز میشود؟»مسئله اصلی این است که چه کسی زودتر به این نتیجه میرسد که ادامه جنگ، بیش از آنکه به پیروزی نزدیکش کند، هزینههای جدیدی تولید میکند.
معمای ایران دقیقاً همینجاست.آمریکا توان ضربه زدن دارد، اما تبدیل ضربه نظامی به نتیجه سیاسی برایش دشوار است.ایران توان تحمل و پاسخ دارد، اما تحمل هزینههای جنگ برای آن نیز بینهایت نیست.در چنین شرایطی، پایان جنگ نه الزاماً با پرچم سفید یک طرف، بلکه با بازتعریف محاسبات دو طرف رقم خواهد خورد.و شاید مهمترین درس تاریخی این باشد:در خاورمیانه، جنگها را میتوان با قدرت آغاز کرد؛ اما پایان آنها معمولاً با شناخت محدودیت قدرت رقم میخورد.
ایران در چهار دهه گذشته بارها نشان داده است که حذف کردنش از معادله منطقهای آسان نیست. مسئلهای که اکنون پیش روی واشنگتن قرار دارد، نه صرفاً چگونگی ضربه زدن به ایران، بلکه چگونگی خروج از یک رویارویی است که هرچه طولانیتر شود، هزینههای آن از میدان جنگ فراتر رفته و به انرژی، اقتصاد، سیاست داخلی آمریکا و نظم امنیتی خاورمیانه سرایت خواهد کرد.
معمای ایرانی هنوز حل نشده است؛ اما یک چیز روشنتر از گذشته به نظر میرسد: تهران را نمیتوان فقط با منطق جنگ سنجید، همانطور که واشنگتن نمیتواند فقط با منطق قدرت نظامی درباره پایان این رویارویی تصمیم بگیرد.
این تحریر در پاسخی به ادعای اخیر وال استریت ژورنال در رابطه با ایران بوده است.
سید وحید موسوی