
یادداشت مستند ـ روایی
خبرگزاری آریا- جنگ که میآید، فقط صدای انفجار نیست؛ جنگ گاهی در سکوت سنگین خانهای اتفاق میافتد که مادر، فرزندش را به آغوش میکشد و به صدای آسمان گوش میدهد.
گاهی جنگ، پنجرهای است که در نیمههای شب میلرزد،گاهی چراغی است که خاموش میشود و گاهی تلفنی است که زنگ نمیخورد.
و گاهی، نامی است که از پشت بلندگو خوانده میشود و ناگهان شهری را به سکوت فرو میبرد.
اما تبریز، شهر روزهای سخت است.
این شهر بارها نشان داده است که در روزهای دشوار، فقط تماشاگر تاریخ نیست؛ خودش بخشی از تاریخ میشود.
در جنگ تحمیلی سوم نیز، تبریز شبهای متفاوتی را تجربه کرد؛ شبهایی که اضطراب در خانهها بود، اما ترس نتوانست مردم را از شهرشان جدا کند.
شبهایی که شهر بیدار ماند
شبهای جنگ، برای بسیاری از مردم معنای دیگری داشت.
صدای هواپیما، خبرهای لحظهبهلحظه، نگرانی خانوادهها و چشمهایی که تا صبح به آسمان دوخته میشد، بخشی از زندگی روزمره شده بود.
اما در همان شبها، زندگی در تبریز متوقف نشد.
مردم به خیابانها آمدند.
در میدانها ایستادند.
در کنار یکدیگر ماندند.
و شاید مهمتر از همه، به یکدیگر اطمینان دادند که این شهر قرار نیست در برابر ترس تسلیم شود.
در میدانهای تبریز، مردم فقط برای حضور نیامده بودند؛ آنان آمده بودند تا به یکدیگر بگویند هنوز ایستادهایم.
این شاید سادهترین تعریف از مقاومت مردمی باشد:
وقتی ترس هست، اما انسان انتخاب میکند بایستد.
گزارشهای منتشرشده از آن روزها و ماههای پس از جنگ نیز از استمرار اجتماعات شبانه مردم تبریز و حضور آنان برای گرامیداشت شهدای جنگ 12روزه حکایت دارد.
تبریز؛ شهر خاطرههای مقاومت
برای فهم رفتار مردم تبریز در روزهای جنگ، باید تاریخ این شهر را شناخت.
تبریز فقط یک نام روی نقشه ایران نیست.
شهری است که مشروطه را تجربه کرده، روزهای انقلاب را دیده، هشت سال دفاع مقدس را پشت سر گذاشته و بارها در بزنگاههای تاریخی، مردمش را در کنار هم دیده است.
اینجا خاطره مقاومت، چیزی نیست که فقط در کتابها خوانده شود.
در کوچهها زندگی میکند.
در نام شهیدان.
در عکسهای قدیمی.
در مزارهای وادی رحمت.
در مادرانی که هنوز قاب عکس فرزندشان را با احترام پاک میکنند.
و در پدرانی که شاید سالهاست درباره فرزند شهیدشان حرف زیادی نمیزنند، اما کافی است نام او را بشنوند تا تمام سالهای گذشته دوباره زنده شود.
جنگ برای این خانوادهها هیچگاه تمام نمیشود.
جنگ برای آنان، تاریخ نیست؛ بخشی از زندگی است.
میدانهایی که شاهد ایستادگی بودند
در روزهای جنگ، میدانهای شهر فقط محل عبور و مرور نبودند.
میدانها تبدیل به صحنهای برای همدلی شده بودند.
آدمهایی از نسلهای مختلف کنار هم ایستاده بودند؛ پیر و جوان، زن و مرد، کاسب و کارمند، دانشجو و کارگر.
همه یک نگرانی مشترک داشتند:
ایران.
و همه یک امید مشترک:
اینکه این روزهای سخت نیز خواهد گذشت.
در چنین لحظاتی، شاید هیچ سخنرانی بزرگی لازم نیست.
گاهی حضور یک پیرمرد با پرچم ایران در دست، بیشتر از صدها جمله سخن میگوید.
گاهی مادری که فرزندش را در آغوش گرفته و در میان جمعیت ایستاده است، تصویری است که تمام مفهوم وطن را در خود جای داده است.
و گاهی جوانی که در نیمهشب در میدان شهر ایستاده، بدون آنکه چیزی بگوید، معنای مقاومت را روایت میکند.
شهر، با آدمهایش زنده میماند؛ و در روزهای جنگ، آدمها هستند که به شهر روح میدهند.
جنگ، چهرههای گمنام زیادی دارد
وقتی از جنگ سخن میگوییم، معمولاً نام فرماندهان و رزمندگان در ذهن میآید.
اما جنگ چهرههای دیگری نیز دارد؛
پرستاری که خسته بود اما شیفتش را ترک نکرد.
رانندهای که شهر را در ساعات سخت تنها نگذاشت.
مادری که اضطراب خود را پنهان کرد تا فرزندش نترسد.
پدری که هر شب تلفن همراهش را کنار دستش گذاشت.
کاسبی که در روزهای دشوار مغازهاش را باز نگه داشت.
جوانی که در میدان شهر ایستاد.
و خانوادهای که در سوگ عزیزش، به جای فروپاشی، ایستاد.
اینها شاید در هیچ کتاب تاریخی با جزئیات ثبت نشوند، اما تاریخ واقعی جنگ بدون آنها ناقص است.
شهدا؛ آنان که از میان ما رفتند، اما از یاد ما نه
جنگ سرانجام قربانی میگیرد.
در میان صدای آژیرها و خبرهای تلخ، خانوادههایی بودند که عزیزانشان را از دست دادند.
برای آنان، پایان جنگ به معنای پایان درد نبود.
جای خالی یک انسان، با هیچ واژهای پر نمیشود.
خانهای که روزی صدای فرزند در آن میپیچید، بعد از شهادتش سکوت دیگری پیدا میکند.
صندلی خالی میماند.
لباسها میمانند.
عکسها میمانند.
پیامهای تلفن همراه میمانند.
و مادر میماند با خاطراتی که هر روز دوباره زنده میشوند.
در تبریز، تشییع شهدا نیز به یکی از جلوههای آشکار پیوند مردم با فرزندان خود تبدیل شد. گزارشهای منتشرشده از مراسم تشییع شهدای جنگ، از حضور مردم در مسیرهای شهری و بدرقه پیکر شهدا با اندوه و احترام حکایت دارد.
اما شاید زیباترین تعبیر درباره شهید این باشد:
شهید از شهر نمیرود؛ فقط جای ایستادنش تغییر میکند.
روزی در میان مردم بود؛ امروز در خاطره مردم است.
روزی صدایش شنیده میشد؛ امروز نامش شنیده میشود.
و نامی که مردم برایش ایستادهاند، دیگر فقط یک نام نیست؛ بخشی از حافظه یک شهر است.
وادی رحمت؛ جایی که تبریز با فرزندانش حرف میزند
اگر کسی بخواهد معنای رابطه تبریز و شهیدانش را بفهمد، باید یکبار در سکوت وادی رحمت قدم بزند.
آنجا دیگر خبری از هیاهوی خیابان نیست.
سنگها آراماند.
نامها آراماند.
اما پشت هر نام، یک زندگی وجود دارد.
یک مادر.
یک پدر.
یک همسر.
یک فرزند.
یک خانه.
یک رؤیا.
و یک آینده که نیمهتمام مانده است.
در چنین جایی آدم میفهمد که جنگ، فقط نقشه عملیات و آمار و تجهیزات نیست.
جنگ، پیش از هر چیز، داستان انسانهاست.
و شهدا، بزرگترین بخش این داستاناند.
تبریز در برابر یک انتخاب تاریخی
جنگ، ملتها را امتحان میکند.
نه فقط قدرت نظامی آنها را؛
بلکه روحیه، همبستگی و ظرفیت انسانی آنها را نیز.
در چنین شرایطی، شهرها دو انتخاب دارند:
یا اجازه دهند ترس، زندگی را از آنها بگیرد؛
یا یاد بگیرند در دل بحران، زندگی را حفظ کنند.
تبریز انتخاب دوم را تجربه کرد.
این انتخاب البته به معنای نادیده گرفتن ترس نبود.
مردم ترسیدند.
نگران شدند.
گریه کردند.
شبها را با اضطراب گذراندند.
اما میان «ترسیدن» و «تسلیم شدن» فاصلهای بزرگ وجود دارد.
شجاعت یعنی ترس وجود داشته باشد و انسان باز هم قدم بردارد.
این شاید مهمترین تصویری باشد که از مردم تبریز در روزهای جنگ میتوان به یادگار گذاشت.
جنگ تمام میشود؛ اما حافظه آن نباید تمام شود
جنگ روزی پایان مییابد.
صدای انفجار خاموش میشود.
خیابانها دوباره شلوغ میشوند.
مغازهها باز میشوند.
کودکان دوباره به مدرسه میروند.
مردم دوباره به زندگی عادی بازمیگردند.
اما یک سؤال باقی میماند:
ما با خاطره این روزها چه خواهیم کرد؟
اگر جنگ را فقط در قالب آمار و خبر ثبت کنیم، بخش بزرگی از حقیقت را از دست دادهایم.
باید داستان مردم را نیز ثبت کرد.
داستان شبهایی که مادران بیدار ماندند.
داستان پدرانی که نگران بودند.
داستان جوانانی که در میدانها ایستادند.
داستان امدادگران.
داستان کادر درمان.
داستان نیروهایی که در سکوت خدمت کردند.
داستان خانوادههایی که عزیز دادند.
و داستان شهری که در میان اضطراب، تلاش کرد زندگی را ادامه دهد.
اینها تاریخ شفاهی تبریز است و اگر امروز ثبت نشود، فردا بخشی از آن برای همیشه از دست خواهد رفت.
تبریز؛ شهری که شب را به صبح رساند
شاید سالها بعد، وقتی نسلهای آینده درباره جنگ تحمیلی سوم خواهند پرسید، فقط به دنبال دانستن اینکه چه اتفاقی افتاد نباشند.
آنها خواهند پرسید:
مردم چه کردند؟
مادرها چه کشیدند؟
جوانها کجا بودند؟
شهر چگونه ایستاد؟
و تبریز چگونه از آن شبهای سخت عبور کرد؟
پاسخ را باید امروز ثبت کنیم.
باید بنویسیم که تبریز در روزهای سخت، فرزندانش را تنها نگذاشت.
باید بنویسیم که در کنار صدای جنگ، صدای زندگی نیز شنیده میشد.
باید بنویسیم که در شبهایی که آسمان آرام نبود، دلهای بسیاری هنوز برای ایران میتپید.
و باید نام شهدا را با احترام بر زبان بیاوریم؛
زیرا آنان رفتند تا ما بمانیم.
آنان آسمانی شدند، اما شهر زمینی ما را تنها نگذاشتند؛ نامشان ماند، خاطرهشان ماند و راهشان در حافظه مردم ادامه یافت.
تبریز در جنگ تحمیلی سوم فقط یک شهر درگیر جنگ نبود؛
تبریز، روایت مردمی بود که فهمیدند وطن در روزهای سخت، بیشتر از همیشه به ایستادن نیاز دارد.
و شاید تمام این روایت را بتوان در یک جمله خلاصه کرد:
آن شبها گذشتند؛ اما ایستادگی تبریز، هنوز ادامه دارد.
محمدرضا ایازی
خبرگزاری آریا در آذربایجانشرقی